0

معنای زندگی: دوستی های ناپایدار

در فیلم “سه شنبه ها با موری” (1999)، موری می گوید: “آدم ها از عشق می ترسند، برخی از ما نه می توانیم به دیگری عشق بورزیم و نه می توانیم عشق دیگری را دریافت کنیم. یک بار یاد بگیریم چگونه می میریم، یاد می گیریم چگونه زندگی کنیم”. فیلم “سه شنبه ها با موری” از روی کتابی با همین عنوان ساخته شده است، کتابی که هنوز پرفروش است و بارها آن را در کتابفروشی دیده ام ولی همیشه فکر می کردم جزو کتاب های روانشناسی موفقیت است، به خاطر همین علاقه مند نشدم تا کتاب را به دست بگیرم و ورق بزنم، ببینم راجع به چیست؟ ولی هفته قبل که خواندن کتابی درباره روانشناسی نسل کشی شروع کردم، نویسنده به فیلم “سه شنبه ها با موری” اشاره کرده بود.

از وقتی فیلم را دیده ام، از خودم می پرسم: معنای زندگی چیست؟ آیا باید به این سوال از جایگاه یک فرد که متعلق به قوم اقلیتی از یک کشور جهان سومی ناامن است، پاسخ دهم؟ آیا باید به این سوال از جایگاه فردی که بیشتر عمرش را در مهاجرت، فرار از جنگ و ترس از تکه تکه شدن با بمب و واسکت انتحاری گذرانده و می گذراند، پاسخ دهم؟ به عنوان عضوی از یک اقلیت که هفته گذشته شاهد کشتار میرزاولنگ بود، چگونه می توانم بگویم معنای زندگی چیست؟ مادربزرگم آرزو داشت روزی که می میرد همه فرزندان و نوادگانش دور و بر او باشند ولی او هرگز به آرزویش نرسید در حالی که با ازدواج های فامیلی تلاش کرده بود، همه فرزندان و نوادگانش را دور و بر خودش حفظ کند اما مرگ، جنگ، مهاجرت، تحصیل و… برخی از ماها را از او دور نمود.

خاطراتم را مرور کردم، وجه مشترک من و “موری” پیدا کردن عشق در زندگی و دنبال کردن آن است با این تفاوت که به اندازه “موری” نتوانسته ام با اشخاصی که دوستشان داشتم، اوقات خود را سپری کنم. سال اول دبیرستان، یک همکلاسی داشتم، تا با او صمیمی شدم، ازدواج کرد و بدون خداحافظی با شوهرش به شهری دیگر رفت. هنوز سردی آن روزها را حس می کنم. سال دوم، دختری دیگر به مدرسه ما و کلاس ما آمد. تا با هم صمیمی شدیم، امریکا به افغانستان حمله کرد و برنامه برگشت مهاجران افغانی به وطن با همکاری “یو ان اچ سی آر” آغاز شد. پس از اتمام امتحانات خرداد ماه، به او گفتم: “شاید تابستان امسال به کشورم برگردیم و دیگر نبینمت، بیا خداحافظی کنیم”. خداحافظی کردیم، سال بعدش که می خواستم با او خداحافظی کنم، گفت: “پارسال هم می گفتی، برمی گردید کشورتان ولی برنگشتید، امسال هم برنخواهید گشت و پیش دانشگاهی می بینمت”. ما نتوانستیم با یکدیگر خداحافظی کنیم.

ارنست همینگوی در رمان “وداع با اسلحه” می گوید: “آدم در زمان جنگ، دوست و آشنا زیاد دارد”. نمی دانم همینگوی چطور این حرف را زده؟ جنگ، مرا غمگین، ناامید و منزوی می کند. آنقدر هم ترس از دست دادن دوستان دارم که بیشتر اوقات تنهایی، خواندن کتاب و تماشای فیلم را ترجیح می دهم. بیشتر دوستانم، دختران مذهبی بودند و اصلا نمی خواهم تصور کنم آن ها در بهشت، با اسامه بن لادن و ملا عمر ملاقات خواهند کرد. اخیرا با یک دختر مذهبی دوست شده ام، او می گوید: بهشت آنقدر خوب است که وقتی آدم بهشت برود یادش می رود بن لادن چه تعداد آدم کشته بود؟ قرار است دعا کند مسلمان خوبی شوم تا در بهشت تنها نباشد. من هم زور می زنم آن قسمت “خاطرات یک گیشا” را به خاطر بیاورم که راوی داستان راجع به ملاقات ارنست همینگوی با گیشاهای ژاپنی می گوید.

0

تشکر از اینکه کمک می کنی تا انسان بهتری باشم

زیباترین صحنه فیلم “جولی و جولیا” (2009) صحنه ای بود که جولی از جولیا تشکر می کند و می گوید: “تشکر جولیا از اینکه به من کمک می کنی تا انسان بهتری باشم”. این جمله را واقعا دوست دارم، جمله واقعا الهام بخشی است، جمله ای که بهم می گوید: وقتی دوستی ازم می خواهد به پادکست های روانشناسی گوش دهم، به جای بهانه های واهی آوردن مثل وقت نداشتن، حوصله نداشتن، به تاخیر انداختن و… در جوابش بگویم: تشکر از اینکه بهم کمک می کنی تا انسان بهتری باشم، حتما برای شنیدن پادکست ها برنامه ریزی می کنم و به پادکست ها گوش می دهم. زندگی به همین سادگی زیبا می شود.

0

جولی و جولیا و ترس من از شهرت

دیشب فیلم “جولی و جولیا” (2009) را دیدم. این فیلم بر اساس دو داستان واقعی از روی کتاب های جولی پاول و جولیا چایلد ساخته شده است. جولی و جولیا، هر دو به دنبال کسب موفقیت و شهرت هستند و من به همین دلیل علاقه مند شدم تا این فیلم را ببینم. می خواستم بدانم دو زن غربی چگونه برای کسب موفقیت و شهرت تلاش می کنند بدون آنکه از شهرت ترس داشته باشند! شاید بگویید مگر آدم از شهرت می ترسد؟ بله، شهرت دلهره آور است. شهرت، ترسناک است و عده ای از سلبریتی های غربی نمی دانند چگونه با شهرت کنار آمده و پس از مدتی دچار اضطراب عملکرد می شوند، مدام نگران از دست دادن علاقه مندان خود و واکنش های منفی شان هستند.

در مدرسه، دانش آموز موفقی بودم. همیشه اول تا سوم نمره کلاس بودم و در برخی مسابقات دانش آموزی مثل تئاتر، احکام، هلال احمر و حفظ قرآن شرکت کردم و در سطح شهر موفق به کسب مقام های اول تا سوم شدم و به عنوان جایزه به اردوهای دانش آموزی بین شهری و استانی فرستاده شدم. دو سالی هم عضو خبرگزاری دانش آموزی پانا بودم، باز هم یک خبرنگار موفق و نور چشم سازمان دانش آموزی شهر. چند تا از خبرها و گزارش هایم در گاهنامه سازمان دانش آموزی استان منتشر شد و آخرین بار که به یک اردوی کشوری رفتم، یک مربی بهم گفت: “حنیفه تو هستی، من گزارش هایت را خواندم”. باید خوشحال می شدم ولی گیج شدم و یادم نمی آید چه گفتم؟

کلا آن سال، سال سختی بود. سالی که واقعا از شهرت خود در مدرسه خسته شده بودم. یک بار یک دوستم از مراسمی آمد و بهم گفت: یک مربی از مدرسه ای دیگر جویای احوال من شده است، در سکوت در خودم مچاله شدم. بعدش هم برگشتیم افغانستان. فکر می کردم در کشور خودم راحت تر به خبرنگاری می پردازم ولی این طور نبود. آخرین بار که برای یک هفته نامه گزارش تهیه می کردم، شش ماه تمام سگ دو زدم تا معاشم را بهم بدهند. سردبیر، معاش همه اعضای تحریریه مرد را به موقع می پرداخت ولی معاش مرا پرداخت نمی کرد، به جایش به چادرم و کفشم گیر می داد. آن سال با جنگ و دعوا معاش گرفتم. صاحب امتیاز هفته نامه هم یک ملای کاریزماتیک بود، آرام حرف می زد و مردم قریه ما از جمله پدرم به او احترام می گذاشتند. روزی که پدرم ازم خواست به آن ملا احترام بگذارم، روز بدی بود. هرگز به پدرم نگفتم: چقدر به خاطر گرفتن معاشم اذیت شدم و از آن ملا و گماشتگانش در هفته نامه خوشم نمی آمد.

آخرین بار که به خانه مربی خبرنگاری تلفن زدم، همسرش گوشی را برداشت و گفت: “داری برمی گردی کشورت، تو حیف می شی آنجا”. شاید حق با او بود، هیچ وقت احساس نکردم در نشریات کشورم جایی پیدا کنم. به دفتر هر نشریه ای می رفتم، به خاطر اینکه واسطه ای نداشتم، بهم جواب منفی می دادند. آخرش روی آوردم به وبلاگ نویسی. وبلاگ های زیادی درست کردم و حذف کردم تا بالاخره این وبلاگ را اواخر سال 2012 ساختم. آن موقع می خواستم فقط عکس های جالبی که در اینترنت پیدا می کردم را اینجا آپلود کنم، آن ها را پارسال حذف کردم. روزی یکی از خواننده های وبلاگم گفت: من وبلاگ های قبلی ت را بیشتر دوست داشتم چون آنجا نظراتت را می نوشتی ولی اینجا فقط عکس پست می کنی. بعد نمی دانم چه شد که از 2013 شروع کردم به نوشتن!

در فیلم جولی و جولیا، جولی از روی کتاب آشپزی جولیا که غذاهای فرانسوی را به آمریکاییان به زبان انگلیسی نوشته شروع به یادگیری آشپزی می کند و با مشاوره شوهرش که در یک مجله باستانشناسی کار می کند، یک وبلاگ درست می کند تا روزانه تجربیات آشپزی خود را به مدت یکسال بنویسد. روزی مادر جولی با او تماس می گیرد و از او می پرسد: چرا چنین کار بیهوده ای را آغاز کرده، او خواننده ای ندارد و بهتر است به شغل فعلی و شوهرداریش بپردازد ولی به مرور زمان وبلاگ جولی خوانندگانی پیدا می کند، خوانندگانش او را تشویق می کنند و برایش هدایایی مثل سس می فرستند. اولین خواننده ی اولین وبلاگم هم که خودش بلاگر بود، مرا به خوردن پیتزا در رستورانت رز در پل سرخ دعوت کرد. هر چند اینجا را نمی خواند ولی ازش تشکر می کنم.

وبلاگ جولی بین بهترین وبلاگ ها در نیویورک تایمز معرفی می شود و از آن به بعد، توجه خبرنگاران و انتشارات مختلف به سوی او جلب می شود. عده ای از آن ها با او تماس می گیرند و می گویند: اگر می خواهد نویسنده شود و کتاب بنویسد، آن ها با او همکاری خواهند کرد. بالاخره جولی نویسنده می شود و کتاب خود را چاپ می کند. پنج سال از عمر این وبلاگ می گذرد و فقط در دو سه سال اخیر به این وبلاگ علاقه مند شده ام چون در این مدت خیلی بهم کمک کرده تا مسیر مطالعاتی مشخصی برای خودم تعیین کنم. این وبلاگ بهم کمک کرده تا روی مطالعه و تماشای فیلم بیشتر وقت بگذارم و از تلف کردن وقت خودم در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر خودداری کنم، البته گاهی برخی توییت هایم کمک می کند تا ایده تازه ای برای نوشتن پیدا کنم. به همین دلیل توییترم را تا هنوز حذف نکرده ام.

در این مدت مطالب زیادی برای پست کردن در این وبلاگ نوشتم که بیشتر آن ها را منتشر نکردم زیرا دارای منابع کافی نبودند. بارها و بارها از کمبود اطلاعات تاریخی در جریان نوشتن پست هایم رنج بردم، من تاریخ را به شکل رمان و فیلم دوست دارم و از خواندن کتاب های تاریخی خسته می شوم ولی یک روز که مشغول کتاب دانلود کردن بودم، به کتاب “اختناق هندوستان” از ویل دورانت برخوردم و شروع کردم به خواندنش. قبلا هم اینجا نوشتم که از خواندن این کتاب واقعا لذت بردم و راجع به کتاب با دوستی حرف زدم. آن دوست علاقه مند شد تا کتاب را بخواند، آن لحظه متوجه شدم توانایی تعریف کردن از یک کتاب و انگیزه دادن به دوستان برای کتابخوانی را هم دارم که باید به صورت حرفه ای به یادگیری این مهارت بپردازم.

بعد از کتاب اختناق هندوستان، شروع کردم به خواندن تاریخ تمدن. ویل دورانت و همسرش واقعا نویسندگان دوست داشتنی خارق العاده ای بودند. آن ها می دانستند چگونه تاریخ را داستان وار نوشته و این میل را در خواننده شان بوجود بیاورند که بارها و بارها کتاب هایشان را بخوانند و هرگز از آن سیر نشوند. بارها موقع خواندن تاریخ تمدن، حسرت خوردم که چرا از کودکی تاریخ را جدی نگرفتم. چرا تاریخ در جوامع جهان سوم، جایی که مردمش واقعا به خواندن تاریخ نیاز دارند، تاریخ را جذاب و دوست داشتنی تدریس نمی کنند؟ یک سایت انگلیسی “تدریس تاریخ برای کودکان” پیدا کردم که تاریخ را به زبانی ساده و روان و همراه با تصاویر به کودکان آموزش می دهند. خبری خواندم که اخیرا نویسنده ای کتابی منتشر کرده تا فیزیک و نظریه نسبیت انیشتین را به نوزادان یاد دهد، در حالی که من اخیرا پس از علاقه مند شدن به فضا، مقاله ای در مورد نظریه نسبیت خواندم و هنوز دقیقا نمی دانم نظریه نسبیت چیست؟ سریال نابغه راجع به انیشتین که براساس کتاب  “انیشتین: زندگی و دنیای او” توسط نشنال جئوگرافیک ساخته شده را هم دیدم که سر از نظریه نسبیت دربیاورم ولی هنوز اندر خم یک کوچه ام.

ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن می گوید: “هنگام از بین رفتن ترس است که کنجکاوی و احتیاج به ابداع و اختراع به کار می افتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای می کند که او را به شکل طبیعی به راه کسب علم و معرفت و تهیه وسایل بهبود زندگی سوق می دهد… کاهش ترس، یکی از رشته های زرین تاریخ بشری است”. از روزی که این جملات زیبا و الهام بخش را خوانده ام، غلبه بر ترس را تمرین می کنم. به نظرم وقتش رسیده تا بر ترس خود از شهرت غلبه کنم. به توانایی و استعداد خود در نوشتن، ارزش بیشتری قائل شده و تلاش بیشتری برای شکوفایی استعدادهایم به خرج دهم. پیش به سوی غلبه بر ترس از شهرت

0

تباهی ایمان در جنگ

می گفت: “زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده ام، عکس ها را دیدم، مسجد کاملا تخریب شده است”. ذهنم تازه بود از حرف های نجف دریابندری که در مقدمه رمان “وداع با اسلحه” از ارنست همینگوی چند ساعت قبلش خوانده بودم. به او گفتم که همینگوی می گوید: جنگ، آدم ها را تباه می کند. جنگ باعث می شود آدم از چیزهای مقدس و پرافتخار سرخورده شده و برمد. با اندوه گفت: آری.

من بیشتر در خانه نماز خوانده ام تا مسجد، در خانه هایی که هنوز پابرجا هستند و اگر آن طور که ما را تعلیم داده اند که روز قیامت همه کائنات در مورد اعمال ما شهادت خواهند داد، آن خانه ها با دیوارهایشان شهادت خواهند داد که من آن جا نماز خوانده ام، دستشویی آن خانه ها شهادت خواهند داد که من قبل از وضو گرفتن در آنجا طهارت کرده ام، حتما آفتابه هایی که با آن ها طهارت کرده ام بابت این کار خیلی به خودشان افتخار خواهند کرد. آیا جایگاه ویژه ای برای آفتابه ها در بهشت منظور شده است؟

مسجد تخریب شده است، در و دیوار مسجد فرو ریخته، لامپ های مسجد شکسته، حتما دستشویی مسجد هم آوار شده و آفتابه هایش هم شکسته و پاره پاره شده اند. حالا چه چیزی در روز قیامت شهادت خواهد داد که دوست من و خیلی های دیگر که دیشب کشته شدند، در آن مسجد نماز خوانده اند؟ انفجار دیشب در مسجد جوادیه توسط رسانه های بی شماری پوشش خبری داده شد. آیا فرشته ها اخبار رسانه ها را دنبال می کنند و شهادت رسانه ها را قبول خواهند کرد؟

اگر فرشته ها شهادت رسانه ها را قبول کنند، در هیچ رسانه ای نوشته نشده که دوست من زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده، با تاسف به او گفتم: همه نمازهایت دود هوا شدند. خنده تلخی کرد، خنده تلخی که می شد فرو ریختن ایمانش را و سرخوردگیش از همه تعلیمات مذهبی را حس کرد. وقتی یادم آمد بارها خوانده بودم: “نماز، ستون دین است”، دوستم گفت: دیگر نماز نمی خوانم!

DGKSNaoXgAECgDV

مسجد جوادیه پس از انفجار/ عکس از شبکه های اجتماعی

0

گل های جنگ

امروز فیلم گل های جنگ (2011) به کارگردانی “ژانگ پیمو” را دو بار دیدم. این فیلم براساس رمان “13 گل نانکینگ” از “یان گلینگ” ساخته شده است. در زمان اشغال نانکینگ توسط ژاپنی ها، گروهی راهبه نوجوان چینی در کلیسایی که تحت مراقبت غربیان است، زندگی می کنند. پس از مدتی 12 زن روسپی که جایی برای پنهان شدن ندارند، به آن کلیسا می روند. جورج، نگهبان راهبه های نوجوان از ورود آن ها به کلیسا جلوگیری می کند اما زنان چمدان هایشان را داخل محوطه کلیسا انداخته، به دو سه نفرشان کمک کرده تا از دیوار بالا شده و در کلیسا را برای سایرین بگشایند. راهبه های نوجوان از ورود روسپیان به کلیسا ناراضی هستند و به آن ها اجازه استفاده از سرویس بهداشتی شان را نمی دهند.
با اینکه کلیسا توسط غربیان حمایت می شود ولی ژاپنی ها به معاهده های جنگی احترام نگذاشته و با ورود به کلیسا و دیدن راهبه های باکره، تلاش می نمایند تا به آنان تجاوز کنند. روسپیان در زیرزمینی پنهان می شوند، وقتی راهبه ها به سوی در زیرزمین می روند، سربازان ژاپنی آن ها را می بیند، آنان برای نجات جان روسپیان به اتاقی در طبقه بالاتر پناه می برند.
سربازی چینی که در ساختمانی روبروی کلیسا پنهان شده تا از راهبه های نوجوان مراقبت کند، به سربازان ژاپنی حمله می کند. سربازان ژاپنی بدون تجاوز به راهبه ها، کلیسا را ترک می کنند تا با تک تیرانداز چینی مبارزه کنند. روسپیان از کشته شدن دو تن از راهبه ها اندوهگین می شوند و می گویند: اگر ما به شما کمک می کردیم، چنین اتفاقی نمی افتاد.
چندی بعد، یک کلونل ژاپنی به کلیسا می رود و با اهدای دو کیسه سیب زمینی به “جان میلر” (یک امریکایی متصدی کفن و دفن که خود را به جای کشیش جا می زند) قول می دهد که با گماردن عده ای سرباز اطراف کلیسا، امنیت کلیسا را تامین کند. کلونل از راهبه ها می خواهد برای آنان آواز بخواند، پس از پایان آواز کلونل به جان میلر می گوید: راهبه ها از طرف مقامات بالاتر به یک جشن به مناسبت فتح نانکینگ توسط ژاپنی ها دعوت شده اند. جان میلر می گوید: راهبه ها، به تازگی والدین خود را از دست داده و مناسب نیست با حضور در جشن، به شادی بپردازند. کلونل می گوید: دستور از طرف مقامات بالاتر است و او به هیچ وجه نمی تواند مخالفت کند.
راهبه های نوجوان اندوهگین شده و به خاطر نجات جان خود، تصمیم به خودکشی از بالای برج کلیسا می گیرند اما در آخرین لحظات، روسپیان به آن ها می گویند: ما ژاپنی ها را گول می زنیم و به جای شما در جشن شرکت می کنیم. در نبود ما، پدر جان شما را به مکانی امن منتقل خواهد کرد.
تقابل راهبه ها و روسپیان در فیلم گل های جنگ (2011) قابل تامل است. راهبه هایی که به روسپیان اجازه نمی دادند از سرویس بهداشتی آنان استفاده کند، هنگام حمله سربازان ژاپنی، خود را به خطر انداخته و جان آن ها را نجات می دهد. روسپیان به قول “مو” در اشعار قدیمی، همواره به عنوان زنانی فاقد قلب معرفی شده اند. زنانی که هنگامی که یک ملت در حال سقوط است، اهمیتی نمی دهند و به رقص و شادی می پردازند. “مو” از دوستانش می خواهد تا با فداکاری، جان راهبه ها را نجات داده و طرز تفکر قدیمی راجع به روسپیان را تغییر دهند.

0

بخشیدن متجاوز جنسی

از دیشب که فیلم “فروشنده” را دیدم تا الان به «رعنا» فکر می کنم که علی رغم اینکه از درد تجاوز به خود می پیچید و از رفتن به حمام و تنها ماندن در خانه می ترسید، پس از دو هفته که شوهرش، عماد موفق به پیدا کردن فرد متجاوز شد، به عماد گفت: اگر آبروی پیرمرد را جلوی خانواده اش ببری، دیگر رابطه ای بین ما نخواهد بود. در این جا این سوال پیش می آید که آیا بخشیدن فرد متجاوز برای یک زن متاهل امکان پذیر است، آن هم به این سرعت؟ یا رعنا به خاطر اینکه نمی خواسته ارزش خود را در برابر شوهرش پایین بیاورد، اقرار نکرد که پیرمرد به او تجاوز نموده؟ یا رعنا به خاطر حفظ ایمان زن پیرمرد که به خاطر زنده ماندنش به خدا و ائمه توسل کرده بود، چشم از انتقام پوشید؟ چرا قربانیان بیش از متجاوز به فکر حفظ کانون خانواده متجاوز بودند؟ عماد نمی خواست گاو شود، رعنا به عنوان قربانی اصلی تجاوز از یک طرف نمی توانست واقعیت را به شوهرش بگوید، از طرف دیگر نمی خواست به پلیس مراجعه کند و سکوت و فراموشی واقعه را تنها مرهم درد خود می دانست! آیا واقعا سکوت و به فراموشی سپردن تجاوز، تنها مرهم درد تجاوز برای یک زن است؟

در فیلم “راب روی” (1995)، فرمانده “رات” به زن “راب روی” تجاوز می کند و پس از مدتی زن راب روی حامله می شود ولی نمی داند فرزندی که در شکم دارد، از راب روی است یا رات؟ راب روی پس از اینکه ماجرای تجاوز را از زبان دوستش می شنود، به همدردی با همسرش می پردازد و به او می گوید: گناه تو نیست و پس از گرفتن انتقام از رات، به زندگی با همسرش ادامه می دهد. در فیلم “لاک پشت ها هم پرواز می کنند” (2004)، “آگرین” توسط سربازانی که والدینش را می کشند در حلبچه مورد تجاوز قرار می گیرد و بچه ای به دنیا می آورد. او نمی تواند با ترومای تجاوز کنار بیاید و همواره بچه را “حرامزاده” می خواند در حالی که برادر معلولش او را از این کار نهی می کند و از او می خواهد تا بچه را بزرگ کنند و به آن ها کمک کند ولی آگرین نمی تواند و سرانجام سنگی به پای بچه بسته و او را در دریاچه ای غرق می کند و خودش را هم از بالای کوهی پرت می نماید. در فیلم فرانسوی “او” (2016)، “میشل” نمی تواند فرد متجاوز که همسایه اش بود، را ببخشد و ترتیبی می دهد تا فرد متجاوز توسط پسرش به قتل برسد. در پایان فیلم، میشل متوجه می شود زن متجاوز می دانسته شوهرش چه اخلاقی دارد ولی به خاطر ایمانش به خدا، به زندگی با او ادامه داده است.

توردیس الوا” ژورنالیست ایسلندی در 16 سالگی توسط دوست پسر استرالیایی اش به نام “تام استرنجر” به مدت دو ساعت مورد تجاوز قرار گرفت. روز بعد دوست پسرش با او قطع رابطه کرد. توردیس پس از 17 سال تصمیم گرفت تا با تام ملاقاتی در کیپ تاون پایتخت آفریقایی جنوبی داشته باشد و راجع به آن شب صحبت کرده و هر دو راه حلی برای درمان ترومای تجاوز پیدا کنند. آن دو امسال کتابی راجع به ماجرای تجاوز و چگونه بخشیدن فرد متجاوز نوشته و منتشر کرده اند. توردیس می گوید: سال های زیادی خودم را سرزنش می کردم، از خشم به خود می پیچیدم و به دنبال راهی بودم به تام صدمه بزنم. او ادامه می دهد: زندگی پس از خشونت، برای خیلی از ماها یک مصیبت است. ما به پلیس مراجعه نمی کنیم زیرا ما گیج هستیم، ترسیده ایم و شک داریم که کمکی دریافت کنیم. شروع به سرزنش کردن خودمان می کنیم و نسبت به غفلت هایی که در راستای محافظت از خود انجام داده، تعصب پیدا می کنیم. خود را با الکل/ مواد مخدر/ سکس/ غذا و یا کار کرخت و بی احساس می کنیم یا شروع می کنیم به آسیب زدن به خودمان تا از درد تجاوز رها شویم. ما متجاوزان خود را می بینیم و تظاهر می کنیم که اتفاقی نیفتاده زیرا مواجهه با واقعیت تلخ است. ما دچار اختلالات پس از حادثه و بیماری های روانی می شویم. ما راجع به بلایی که سرمان آمده سکوت می کنیم چون کسی واقعیت را باور نخواهد کرد یا بدتر از آن، خودمان را سرزنش و محکوم می کنند. فرهنگ “سرزنش کردن قربانی” به ما می گوید: راه درستی برای واکنش نشان دادن به خشونت وجود دارد مثل درست لباس پوشیدن و درست رفتار کردن مثلا دختر نباید الکل بنوشد، با متجاوز مبارزه کند، بلندتر جیغ بزند، مستقیما به پلیس مراجعه کند و پس از تجاوز، احساس شرم کند ولی واقعیت این است که هیچ راه درستی برای وجود ندارد. من بخشش را انتخاب کردم. بخشش، تنها راه حل است. من سزاوار آرامش و صلح درونی هستم و باید ماجرا را به فراموشی بسپارم و کسی حق ندارد به یک قربانی بگوید: چگونه عمیق ترین دردش را تحمل کند!

شکایت به پلیس و به محاکمه کشاندن متجاوز به دادگاه، به قول توردیس الوا در بیشتر موارد به سرزنش کردن قربانی می پردازد. در افغانستان، یک قاضی به دختری گفته بود: چرا از شرم خودت را نکشتی که به محکمه آمدی؟ در اسپانیا یک قاضی  قربانی تجاوز پرسیده بود: آیا پاها و اعضای جنسی زنانه ات را بسته بودی؟ یک قاضی کانادایی از قربانی تجاوز پرسیده بود: چرا نتوانستی زانوهایت را کنار هم نگه داری؟ در آفریقای جنوبی یک وکیل مدافع از قربانی تجاوز پرسید: آیا از تجاوز لذت بردی؟ در ایران، ریحانه جباری به جرم دفاع از خود در برابر تجاوز جنسی محکوم به اعدام شد. اصغر فرهادی، کارگردان فیلم “فروشنده” از جمله هنرمندانی بود که پس از صدور حکم قصاص برای “ریحانه جباری” از خانواده مقتول تقاضای عفو نموده بود. ریحانه جباری در 19 سالگی به جرم قتل مرتضی سربندی 47 ساله، بازداشت و محکوم به اعدام شد. ریحانه جباری اتهام قتل غیر عمد را پذیرفت و دلیل آن را نتیجه دفاع از خود در برابر تجاوز جنسی اعلام نمود. حکم اعدام وی به جرم قتل عمد در آبان ماه 1393 اجرا شد. گویا قربانی تجاوز، راهی جز بخشیدن متجاوز خود ندارد.