0

شش سالگی وبلاگم

امروز، ششمین سال تولد وبلاگم هست. اولین پست ها را حذف کرده ام، نگاهی سرسری به برخی از پست هایم از 2013 تا کنون انداختم، به نظر می رسد راه درازی تا اینجا سپری کرده ام.

Advertisements
0

کدام علی؟

کدام علی؟
۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔۔
۔ علی هستم۰
۔ کدام علی؟
۔ علی بچه خاله ت
۔ خو؍ مه خیال علی شوی ام ابیها کدوم۰
فراوانی اسامی عربی مثل محمد؍ علی؍ حسن؍ حسین؍ رضا؍ فاطمه؍ زهرا و۰۰۰ میان مسلمانان از جمله ما هزاره ها به اندازه ای زیاد است که اگر روزی قیامت شود و خدا بنده هایش را حاضر غایب کند؍ احتمالا میلیون ها علی؍ محمد؍ حسن؍ حسین؍ فاطمه و۰۰۰ از ملل مختلف به صف خواهند شد که خود خدا مثل آدمی که در فیلم های علمی-تخیلی از دیدن چند نسخه شبیه خودش؍ تکه تکه می شود؛ هوش پرگ خواهد شد که کدامش پیغمبر بود؍ کدامش امام؍ کدامش دختر پیغمبر؍ کدامش بیرار امام و کدامشان پیروانشان۰
در قرن ۲۱؍ انسانی که با هوش مصنوعی می تواند خدا و بهشت و جهنم را طبق کتاب های آسمانی بسازد؍ بدون شک می تواند با دستکاری کارنامه اعمال همه علی ها و محمدها و فاطمه ها و۰۰۰ هر یک ادعا کند که او رسول برگزیده و خلیفه مسلمین و وارث فدک و۰۰۰ می باشد۰ مخصوصا که عکس و سندی از گذشتگان موجود نیست و دستکاری اطلاعات به مراتب خیلی آسان تر است۰
به نسل جدیدی که راه تحصیل و مهاجرت به سرزمین های آب و دانش و خرد؍ در پیش گرفته و هنوز دغدغه حفظ سنت های خود را دارد؍ توصیه می کنم حداقل در زمینه نامگذاری فرزندان خود کمی خلاقیت به خرج دهید و اسم های فارسی و هزارگی برای فرزندانتان انتخاب کنید۰ به امید فردایی بهتر؍ بوس به روی گل همه شما خوبان
0

پسرم؍ از این قوم زن نگیر

وقتی بهش می گفتم:”پاهایم آماس کرده؍ ۱۲ ساعت کار کردن و سر پا ایستادن سخت است”؛ جواب اول و آخرش این بود که “شوهر کن”۰ می گفتم: “او هم چنین شرایطی را باید تحمل کند؍ یک نفر که نمی تواند خرج زندگی را بدهد۰ من همیشه ناراحت بودم که چرا پدرم به تنهایی خرج خانه را می داد و مادرم هیچ آشنایی با دنیای کار بیرون از خانه و سختی هایش نداشت”۰ باز می گفت:”خوب است که به لطف سوادت مردان را درک می کنی؍ همین کافی است۰ شوهر کن و بگذار خرج زندگیت را بدهد۰ همیشه تا از کار آمد؍ خسته و نالان پیشش بنشین تا آرام نگیرد و هر لحظه به فکر خرج دادنت باشد۰۰۰” به اینجا که می رسید؍ غش غش می خندیدم۰ احساس می کردم با یک کمدین خبره هم صحبتم۰
تو هنوز به دنیا نیامده ای۰ ما غم سیر کردن شکم خودمان را داشته و هیچ برنامه ای برای خلق کردن تو نداریم اما اگر روزی ناخواسته به دنیا آمدی؍ بدان که این حرف ها را برای تو نوشته ام۰
اول از همه بدان که اولین دروغی که پس از تولدت خواهی شنید این است که تو را خدا به ما داده۰ وقتی بزرگ شوی؍ در مدرسه خواهی آموخت که خلقت تو ناشی از هم آغوشی اسپرم پدرت با تخمک من است۰ احتمالا آن روز؍ از همه کسانی که چنین دروغ بزرگی به خوردت دادند؍ متنفر خواهی شد۰
لازم است بدانی خدا کیست؟ خدا؍ یک موجود نامریی است که انسان هنگام ترس؍ اضطراب و احساس ناامنی برای حفظ آرامش خود خلق کرده است۰ بدبختی اینجاست که انسان مخلوق نامریی ذهنش را تا سر حد مرگ می پرستد۰ مثلا من اگر روزی بگویم؍ به وجود خدا باور ندارم ممکن است کشته شوم۰ به خاطر همین؍ دوست ندارم پا به این دنیای وحشتناک بگذاری۰
خدا به عنوان بزرگترین دروغ زندگی؍ از بدو تولد اختیار زندگیت را در دست دارد ۰ وقتی مردم به ما بگویند: مبارکه؍ خدا بهتان بچه داده؛ این تصور به ذهنم خطور می کند که زمان دخول؍ خدا داخل کیر پدرت حلول کرده و مرا گاییده۰ درست مثل “لات” داخل سر “ملکویچ” در حال سکس با “مکسین” در فیلم “جان ملکویچ بودن”۰ کسی هم رویش نمی شود بگوید: زن به خدا تعلق دارد و کیر مرد وسیله است۰ راستش را بخواهی؍ عده ای از دختران هم به این باورند که خدا؍ عشق واقعی است ولی برای تامین نیازهای جنسی خود به مردان روی می آورند۰ اگر خدا از آن ها بپرسد: مگر من ارضایتان نمی کردم؍ مگر همیشه برای طلب رزق و روزی دست دعا به سوی من بلند نمی کردید؍ چرا به من خیانت کردید؟ آیا برایتان کافی نبودم؟ خواهند گفت: بقیه حیوانات هم نیازهای جنسی دارند۰ خیلی خنده دار است وقتی بدانی کسانی چنین دلیلی می آورند که از طرفی خود را اشرف مخلوقات می دانند و از طرف دیگر؍ مردان را جامه خویش پنداشته و آنان را مختار سرنوشت خود می دانند۰ مردان مثل پدر؍ برادر و شوهر چارچوب ایمانشان را مشخص می کند نه خودشان۰ اگر آنها بگویند: خدا وجود دارد؍ می گویند: خدا وجود دارد و اگر بگویند: خدا وجود ندارد؍ می گویند: خدا وجود ندارد۰
اگر در جوانی خواستی زن بگیری؍ لطفا از این قوم زن نگیر۰ تمام آزادی های فردیت را در چارچوب دستورهای خدا محدود می کنند۰ همان طور که قبلا گفتم: زن برای همبستری با خدا خلق شده و خدا برای گاییدن زن؍ کیر مرد را وسیله می کند۰ تو هر چقدر برای تامین مخارج زنت؍ فشارهای جسمی و روحی کار را تحمل کنی؍ کک زنت نمی گزد۰ تمام مهر؍ نیکی و سپاسگذاری او ارزانی موجودی نامریی می شود که باور دارد تو را آفریده۰ پسرم؍ از این قوم زن نگیر…

0

حسِ خوبِ جوانه زدن

در این دو سه روز که عکس جوانه های ماش را با دوستان و خانواده شریک می کنم، همه یکصدا می پرسند: با جوانه های ماش چه می کنی؟ یک رقم از سوال بی معنی شان عصبانی می شوم که دلم می خواهد در جوابشان بگویم که د کون خود می زنم ولی از آن جایی که نورِ علم و دانش بر من تابیده یا گفته مردمان امروزی روشنفکر شدم، چنین جوابی از من انتظار نمی رود. ناچارا حفظ ظاهر کرده و با خونسردی می گویم: مثل بچه آدم می خورمشان. چون از پختن و خوردن ماش پلو و کیچیری قروت خوشم نمی آید، دانه های ماش را خیس می کنم تا جوانه بزنند و بعد، از جوانه های ماش برای تهیه انواع سالاد، سوپ و املت استفاده می کنم.

پ.ن: چرت و پرت نوشتن لذتبخش است و حق هر انسانی. ههههههه

0

خدای خوردنی

خانمی هندو، بیف برگر سفارش داد. هرگز تصور نمی کردم هندویی ببینم که بیف بخورد. بعد در کمال تعجب، نصف بیف برگرش را بهم داد تا بخورم. این چنین، خدای یک هندو را در برابر چشمانش خوردم. از آن روز تا الان، چرت می زنم که احتمالا انسان از روزی که دید انسانی خدایش را می خورد، تصمیم گرفت که برای نسل بعد از خودش، خدایی فاقد جسم و جنس خلق کند. مسلما هیچ کس دوست ندارد خدایی را بپرستد که توسط دشمنانش، زیر چاقوی قصابی قلع و قمع می شود، گوشتش به گرسنگان داده می شود و استخوانش پیش سگان انداخته می شود.

0

اول، آسیب نرسان

هنوز که هنوزه فکر می کنم تاثیرگذارترین فیلمی که دوران کودکی دیدم، فیلم “… اول، آسیب نرسان” بود. فیلم راجع به تلاش مادری برای بهبودی فرزند مبتلا به صرع می باشد. مادر با مطالعه کتاب های مربوط به صرع، نوعی رژیم غذایی برای بهبود حال فرزندش پیدا می کند.
وقتی با کسی دوست می شم که مبتلا به نوعی بیماری است، اول راه های طبیعی درمان بیماریش مثل غذا و داروهای گیاهی رو سرچ می کنم. مثلا می بینم چه غذاهایی براش خوبه و چه غذاهایی براش بده؟
دوستی از دوران کودکی مبتلا به نوعی بیماری بود که هر از گاهی به خاطر حساسیت برمی گشت و خیلی اذیتش می کرد. اوایل چیزی نمی گفت، تنها چیزی که می دیدم این بود که همیشه آبِ سرد می نوشید و وقتی راجع به بیماریش حرف زد، شروع به مطالعه کردم.
نتیجه مطالعاتم رو بهش گفتم و از آن به بعد هر وقت باهم غذا می خوردیم، مواظب بودم که مواد غذایی دارای هیستامین نخوره. به قول خودش، من نکته ای کشف کردم که این همه سال والدینش کشف نکرده بودند. خوشحالم که تونستم بهش کمک کنم.

0

حکومت های توتالیتر: ارعاب و وجدان

باران شدیدی می بارید. از داخل رستورانت، موشِ خیسی دیدم و با خودم گفتم: بالاخره پس از عمری “موشِ آب کشیده” شنیدن، حالا یک موش آب کشیده می بینم. موش تلاش می کرد به آن طرف خیابان برود ولی باد و باران شدید و جریان آب او را به عقب می راند. هر بار که او به عقب رانده می شد، ته دلم می گفتم: شکر که زیر تاکسی له نشد. از آن جایی که زبان موش ها را بلد نیستم، جبرا باز با خودم گفتم: ای موش احمق، صبر کن تا باران بیاید. آخرش با این لجبازی، زیرِ یک تاکسی له می شوی! اما موش هر بار تلاش می کرد به آن طرفِ خیابان برود. موش به وسط خیابان رسیده بود که ناگهان یک تاکسی از رویش رد شد و قسمتی از گوشتِ بدنش زیر تایر تاکسی له شد. تا زمانی که باران بند آمد، تاکسی پشت تاکسی از روی جنازه موشِ بخت برگشته و لجباز گذشت تا اینکه دیگر هیچ اثری از گوشت و استخوان موش روی کفِ خیابان نماند.

تمام مدتی که شاهد له شدن موش زیر تایر تاکسی ها بودم؛ فرخنده به یادم می آمد که جلوی چشم صدها همنوعش، خودرویی او را زیر گرفت. می توانستم مرگِ موش را توجیه کنم و بگویم: تاکسی ها و خودروهای شخصی به دستگاه تشخیص حیوان مجهز نیستند و حیوان کوچکی مثل موش را که در حال گذر از خیابان است، نمی بینند ولی هر چه فکر کردم چطور آدمی زاد به خودش جرات داد تا خودرویش را از روی بدن همنوعش عبور دهد و سپس جنازه ی او را به آتش بکشند، به یاد سوال مری از والدینش افتادم. مری در فیلم امریکن پاستورال که براساس رمانی به همین نام از فیلیپ راث ساخته شده، پس از تماشای خودسوزی “تچ کوانگ دوک” راهب بودایی، اشک ریزان از والدینش پرسید: “آیا کسی وجدان ندارد؟”

این شب ها که فصل دوم سرگذشت ندیمه را می بینم، باز سوال مِری به یادم می آید: “آیا کسی وجدان ندارد؟” آیا آن ها که فاجعه فرخنده را به چشمِ سر دیدند، وجدان نداشتند؟ آیا اُفرد که سوزاندن دستِ دیگر ندیمه ها و جیغ هایشان را شنید، ولی با خونسردی غذایش را خورد، وجدان ندارد؟ اُفرد، ترسانده شد. ندیمه حامله ای با دهان دوخته شده به اُفرد نشان داده شد تا بفهمد اگر غذایش را نخورد، چه مجازاتی در انتظار اوست؟ جنازه به دار آویخته شده مردی که به هنگام فرار به او کمک کرده بود، به او نشان داده شد و از او پرسیده شد: می دانی مسئولِ مرگ او کیست؟

آدمی زاد با وحشتی که خلق می کند، وجدان و همنوع دوستیش را خفه می کند. امید که از وحشتِ خویش، رهایی یابیم!