0

سرگذشت ندیمه: سرگذشت زنان در حکومت های توتالیتر

دو روز نشستم و فصل اول سریال «سرگذشت ندیمه» را دیدم. سریال براساس رمانی به همین نام از «مارگارت اتوود» ساخته شده است. مارگارت اتوود، رمان را در سال ۱۹۸۵ نوشته است. سرگذشت ندیمه، سریال/رمانی پادآرمانی است که در ژانر علمی-تخیلی می گنجد و داستان ندیمه ای به نام «اُفرد» را نقل می کند. سریال با فرار ناموفق اُفرد، شوهر و دخترش آغاز می شود که به کشته شدن شوهر، جدایی خودش از دخترش و دستگیری خودش می انجامد.
اُفرد در این سریال، سرگذشت خود را با ما در میان می گذارد. برایمان تعریف می کند وقتی حکومت جدید به نام «جمهوری گیلاد» در امریکا شکل گرفت، حساب بانکی زنان مسدود و به عنوان بخشی از «دارایی» شوهر به آنان تعلق گرفت. اُفرد به شوخی به همسرش می گوید: «حالا من دارایی تو هستم». ولی دارایی قلمداد کردن زن، به همین جا ختم نمی شود. در ادامه، زنان از حق کار محروم و تمام زنان شاغل از کارشان اخراج می شوند. ازدواج مجدد، طلاق، سقط جنین و همجنسگرایی غیرقانونی اعلام شده و متخلفان یا به منطقه خطرناکی به نام کولونی منتقل می شوند یا اعدام و به دیوار آویخته می شوند تا مایه عبرت بقیه باشند.
در این سریال، اکثر زنان در جهان و جمهوری گیلاد توانایی باروری خود را از دست داده و تعداد معدودی از زنان توانایی باروری دارند. دولت به منظور حل این مشکل، زنان بارور را به عنوان ندیمه در اختیار خانواده فرماندهان قرار داده تا فقط برای آنان بچه به دنیا بیاورند. اُفرد با مردی ازدواج کرده که قبل از او با زن دیگری ازدواج کرده بود و طبق قانون حکومت جدید، ازدواج اُفرد و شوهرش غیرقانونی اعلام می شود. به همین دلیل آنان تصمیم می گیرند تا از گیلاد فرار کنند.
در سرگذشت ندیمه، اُفرد نه تنها سرگذشت خودش بلکه سرگذشت همه زنان در حکومت های توتالیتر و تمامیت خواه را تعریف می کند. اُفرد با تلخی برایمان تعریف می کند: چگونه حکومت های توتالیتر پس از قدرت گرفتن، زنان را از حقوق انسانی شان محروم ساخته، مقام و جایگاه آنان را از یک «شخص» و «انسان آزاد» به یک «دارایی قابل تعویض و قابل معامله» تنزل می دهند.
در سرگذشت ندیمه، زنان به طبقات اجتماعی مختلف تقسیم شده و هر گروه از زنان یونیفرم مخصوص به خود دارند: زنان فرمانده، لباس آبی می پوشند. دختران، لباس سفید؛ خاله ها، لباس قهوه ای و ندیمه ها، لباس قرمز می پوشند. ندیمه ها حق ندارند تنها به خرید بروند، به خاطر همین به صورت دو نفره به خرید می روند. هر ندیمه موظف است تا جاسوسی ندیمه دیگر را برای حکومت نماید، به همین دلیل آنان نمی توانند آزادانه با یکدیگر صحبت نموده و اعتماد کنند.
ارتباط جنسی فرمانده ها با ندیمه ها در حضور زن فرمانده به صورت یک مراسم عبادی هر ماه یک بار صورت می گیرد. پس از اینکه ندیمه ها، حامله شده و بچه ای برای فرمانده به دنیا می آورند؛ آن ندیمه به خانه فرمانده دیگری منتقل می شود تا برای فرمانده جدید بچه به دنیا بیاورد. فرمانده اُفرد، عقیم است ولی در جمهوری گیلاد همه معتقدند که عقیم بودن مرد ممکن نیست و این مشکل فقط از طرف زنان ممکن است بوجود بیاید. زن فرمانده به اُفرد می گوید: «احتمالا مشکل از فرمانده است، بهتر است با مرد دیگری بخوابی و برای ما بچه ای به دنیا بیاوری». شما هم، یاد زن رمان «سنگ صبور» عتیق رحیمی و ماجرای حامله شدنش افتادید؟
در سرگذشت ندیمه، سفیر مکزیک به دیدار فرماندهان گیلاد می رود تا با آنان قراردادی مبنی بر صدور ندیمه های بارور به مکزیک، امضا کند. سفیر مکزیک از اُفرد می پرسد: «آیا خودت انتخاب کردی ندیمه باشی؟ آیا از انتخابت شاد هستی؟» اُفرد از ترس فرمانده و همسرش، به دروغ می گوید: خودش ندیمه بودن را انتخاب کرده ولی فردای آن روز تمام حقیقت را به سفیر می گوید. سفیر در جوابش می گوید: کشورم به خاطر عدم باروری زنان در حال مرگ است و ما به ندیمه های بارور نیاز داریم. در سرگذشت ندیمه، زنان حق انتخاب نداشتند، آنان با شکنجه مجبور شده بودند تا ندیمه شوند. ولی در دنیای واقعی کنونی، از رسانه ها شنیدیم که زنان مسلمانی داوطلبانه از رفاه و امنیت کشورهای غربی دست کشیده و به جهاد النکاح گروه تروریستی داعش، لبیک گفتند.

handmaid

0

فرزندان اینترنشنال

یک بار یکی از همکلاسی هایم گفت: «به کشورهای اروپایی زیادی سفر کرده ام و دیدم آنقدر که ازدواج بین فرهنگی بین مالزیایی ها رایج است، بین اروپایی ها رایج نیست». نمی دانم نظرش راجع به اروپایی ها چقدر دقیق است زیرا اکثر اروپایی ها با توجه به پیش فرض های من سفیدپوست هستند و در صورت ازدواج بین فرهنگی، تفاوت زیادی در ظاهر افراد بوجود نمی آید ولی ازدواج بین فرهنگی بین سه قوم مالایی، چینی و هندی در مالزی تفاوت های ظاهری زیادی بوجود آورده است. البته ازدواج بین فرهنگی مالزیایی ها بین خودشان محدود نمی شود و با سایر مردم جهان هم ازدواج می کنند. به خاطر همین، گاهی حدس زدن رگ و ریشه اصلی مالزیایی های شهری سخت است.
اگر از ازدواج های فامیلی و وصایای پدربزرگ ها و مادربزرگ ها برای حفظ ازدواج فامیلی خسته اید، آشنایی با مالزیایی هایی که حاصل ازدواج بین فرهنگی هستند، می تواند تجربه لذت بخشی باشد. البته می توانید دانشجویان اینترنشنالی هم پیدا کنید که حاصل ازدواج های بین فرهنگی هستند. یک بار با دانشجویی برخوردم که پدرش از سودان بود، مادرش از اتیوپی و خودش متولد و بزرگ شده عربستان سعودی. یک خواهر و برادر دارد که خواهرش در لندن تحصیل می کند و برادرش به همراه پدر و مادرش در سودان زندگی می کند. چند وقت پیش یک نفر توییت کرده بود که نوزاد یک خانم انگلیسی را دیده که شبیه چینی ها به نظر می رسد، ازش پرسیدند: پدر بچه کیست؟ در جوابشان گفته: یک مرد هزاره از افغانستان در دبی ملاقات کرده، از او حامله شده و خواسته بچه را به دنیا بیاورد. گویا زمان تغییر برای ما فرا رسیده!

0

ترس از کتی دید

از کافه که به خوابگاه برگشتم، سه دختر مالایی ترسیده را نزدیک در نیمه باز اتاقشان دیدم. نگاهی به در انداختم، یک کتی دید قهوه ای رنگ روی در نشسته بود. بهشان گفتم: ترسناک نیست، و سعی کردم با دو انگشتان به پاهای عقبی و بزرگ کتی دید بزنم تا پرواز کند. کتی دید به سوی در دیگر پرواز کرد، دختران تشکر کردند و اتاقشان رفتند.
چند ماه پیش، چند تا از دختران مالایی را در لابی کتابخانه دیدم که ترسیده و نگران از حمله میمون ها به میزشان چشم انتظار کمک پسران مالایی بودند. دو تا از پسران برخاستند و به طرف میز رفتند تا میمون ها از ترسشان فرار کنند ولی گویا آن ها نمی دانستند وقتی میمون ها گرسنه هستند، از آدم ها نمی ترسند. میمون ها و پسران مدام به یکدیگر دور و نزدیک می شدند. بالاخره پسران خسته شدند و برگشتند سر جایشان ولی دختران با چشمانی ترسیده و نگران هنوز منتظر منجی بودند. پس از چند لحظه، یکی از میمون ها بوتل آب یکی از دختران را برداشت تا آب بنوشد. دختر جیغ زنان به سوی میز دوید و بالاخره میمون ها فرار کردند.
آن روز به دو نکته پی بردم: اول اینکه دختران مالایی هم بلدند جیغ بزنند، دوم تا زمانی که دختران مالایی در شرایط خطرناک قرار نگیرند، منفعلانه عمل کرده و منتظر دریافت کمک از سوی دیگران می شوند. فقط نمی دانم اگر امروز از کافه برنمی گشتم، آن سه دختر تا کی ترسیده، نگران و لرزان پشت در اتاقشان می ایستادند؟ کتی دید دو ساعتی است که روی در دیگر نشسته و از جایش تکان هم نخورده.
پ.ن: کتی دید حشره ای شبیه ملخ و جیرجیرک است ولی شاخک های بلندی دارند. کتی دید به رنگ های سبز و قهوه ای در اندازه ها و انواع مختلف پیدا می شود. سرعت حرکت و پرواز کتی دید نسبت به ملخ و جیرجیرک آهسته تر است، طوری که به آسانی گرفته می شوند. رنگ چشم کتی دید با توجه به غذا و محیطی که قرار می گیرند، تغییر می کند. یک بار یک کتی دید را داخل بوتل در اتاقم نگه داشته بودم، وقتی از خواب بلند شدم و لامپ ها را روشن کردم متوجه شدم که رنگ چشم کتی دید به دلیل تاریکی اتاق، از زرد به سیاه تغییر کرده است. با توجه به عکس هایی که در گوگل ایمیج و نشنال جئوگرافیک دیده ام، غربی ها از کتی دید به عنوان پت نگهداری می کنند. کتی دیدها یا گیاهخوار هستند یا گوشتخوار. کتی دیدهای گوشتخوار، حشرات مرده و زنده دیگر را می خورند.
پ.ن۲: اکثر دانشجویان به خاطر تعطیلات تابستانی به خانه هایشان برگشته اند.

0

عشق: خدا، خیانت و انتقام

اخیرا دو فیلم درام «در باغ پدرم» و «سامسون و دلیله» را دیدم. در باغ پدرم (۲۰۱۶)، راجع به داستان عاشقانه «هنس» و «مارگیا» می باشد. هنس در خانواده ای مذهبی و با سخت گیری های بسیار و یک پدر بی رحم بزرگ شده است. او از خانه فرار می کند و مشغول تحصیل در رشته باغبانی شده و سپس به گل کاری و فروش گل ها روی می آورد. او زندگی شادی با همسرش مارگیا دارد تا اینکه روزی با مردی به نام «جوزف» برخورد می کند. جوزف راجع به خدا با هنس صحبت می کند و کتاب هایی برای مطالعه به او می دهد. مارگیا کتاب ها را می بیند. در یکی از کتاب ها آمده: «کسانی که خدا را دوست دارند، سایر چیزها برایشان ارزش ندارد». هنس به جوزف و گروهش می گوید: نمی خواهد همسرش مارگیا را از دست بدهد اما چندی بعد، زمانی که هنس صدای خدا را می شنود، مورد توجه گروه قرار گرفته و خانه اش روزهای یکشنبه محل رفت و آمد جوزف و دوستانش می شود. همه اعضای خانواده مجبورند در مراسم عبادی جوزف و دوستانش شرکت کنند حتی تامی پسر کوچک هنس. روزی مارگیا حالش بد می شود و از هنس می خواهد از دوستانش بخواهد تا دیگر به خانه شان نیاید ولی هنس قبول نمی کند. جوزف هم به هنس می گوید: «زن خوب مثل تاجی برای شوهرش می باشد». زمانی که طوفان گلخانه آن ها را نابود می کند، مارگیا پی می برد که هنس با توجه به حرف های جوزف همه چیز را به خدا واگذار کرده و بیمه شیشه های گلخانه را کنسل نموده است. مارگیا خیلی ناراحت می شود و برای چند روزی با تامی خانه را ترک می کند. وقتی هنس قول می دهد تا جوزف و دوستانش به خانه آن ها نیاید، مارگیا به خانه برمی گردد. پس از آن هنس تا پایان عمرش، کتاب های جوزف را می خواند. روز مرگش جوزف و دوستانش به بالین او حاضر می شوند و آیاتی از انجیل بر او می خوانند: «خدایا! من ضعیف هستم. من یک انسان نیستم، یک کرم هستم…». تامی که به خاطر جملات دیگرآزارانه انجیل با پدرش قهر و خانه را ترک کرده بود، به خانه برگشته و صورت پدرش را قبل از مرگ اصلاح می کند تا با حالتی زیبا و آراسته به سوی خدای خود بشتابد.
فیلم در باغ پدرم، حرف های قابل تاملی راجع به عشق بدون قید و شرط مارگیا به هنس و تقابل عشق هنس به خدا و مسئولیت هایش در قبال خانواده دارد. البته آدم هایی مثل مارگیا و هنس در جامعه ما هم پیدا می شود. شاید عده ای بر این عقیده باشند که زن در جامعه ما، به خاطر خشونت های خانوادگی و اجتماعی چاره ای جز تحمل شوهر خشن و خشک مقدسش ندارد، اما چه نیرویی جز نیروی عشق و امید به فردایی بهتر، یک زن را در کنار یک مرد خشن، خشک مقدس، ضد موسیقی و هنر نگه می دارد؟ زنانی هستند که حتی خونشان به خاطر خشونت های خانوادگی به زمین ریخته ولی نه شوهر و فرزندان خود را ترک کرده اند، نه دست به خودکشی و خودسوزی زده اند و نه خود را به دیوانگی زده اند! فقط نمی دانم چه چیزی چشمان یک مرد را نابینا می سازد تا این همه عشق به خود را نبیند… بگذریم، تا به حال فیلم را دو بار دیده ام و هنوز از دیدنش سیر نشده ام.
فیلم سامسون و دلیله (۱۹۴۹)، براساس داستان سامسون در تورات ساخته شده و راجع به عشق سامسون و دلیله است. سامسون یک مرد قوی است که راز قدرت او در موهایش نهفته است، دلیله سامسون را اغوا می کند تا او راز قدرتش را با وی در میان بگذارد. سپس دلیله به او خیانت نموده و او را به بهای گزافی به فلسطینی ها می فروشد. بله، گوش همه ما پر است از خیانت ها، اغواگری و پول پرستی زنان. «هدی لامار» که به زیباترین زن کل اروپا در زمان خود مشهور بود، نقش دلیله را در این فیلم ایفا می کند. هدی لامار پس از ایفای نقشی جنجالی در فیلم اکستازی از دست شوهر خود که سومین مرد پولدار اتریش بود، گریخت و به پاریس رفت تا در فیلم های دیگری ایفای نقش کند. البته او به عنوان مخترع نیز مشهور است. هدی لامار با همکاری تنظیم کننده موسیقی، جورج آنتهیل، روش مخابرات طیف گسترده و پرش فرکانسی را ابداع نمود که امروزه در وای-فای، بلوتوث و سی دی ام ای بکار می رود.
می پرسید: چه بر سامسون در زندان فلسطینی ها آمد؟ آیا او سزاوار خیانت بود؟ دختری به نام ماریا، سامسون را دوست داشت ولی سامسون می خواست با خواهر دلیله ازدواج کند. دلیله از ازدواج آنان ناخشنود بود. بدین ترتیب، نقشه ای می ریزد تا دلیله با آتور ازدواج کند و خودش با سامسون ولی سامسون او را گربه ای وحشی می خواند. سپس در نزاعی که برای بدست آوردن خواهر دلیله صورت می گیرد، او و پدرش کشته می شوند. فلسطینیان تصمیم می گیرند تا سامسون را مجازات کنند ولی قادر به دستگیری او نمی شوند. دلیله که می خواهد انتقام خون خواهر و پدرش را از سامسون بگیرد، پیشنهاد می کند تا به او اجازه اغوای سیمسون و کشف راز قدرتش را بدهند. پس از اینکه دلیله، موهای سامسون را با چاقویش کوتاه می کند، سامسون قدرتش را از دست می دهد. فلسطینیان او را دستگیر، چشمانش را نابینا و به بردگی در آسیاب گندم وامی دارند.
دلیله به شاه فلسطینیان ابراز عشق و علاقه می کند ولی او بهش می گوید: «دلیله یک مرد بینا نمی تواند تو را نادیده بگیرد ولی یک احمق می تواند به تو اعتماد کند». سپس با دلیله به زندان برای دیدن سامسون می رود. دلیله از نابیناشدن سامسون، متاثر و ناراحت می شود و شاه به او می گوید: «تو بهش خیانت کردی. چشمانش را نابینا کردی، حالا هر جرعه آب یا لقمه نان توسط دیگری باید به او نوشانده و خورانده شود. او تو را به خاطر اینکه تا این حد، خوار و احمقش ساخته ای، خواهد کشت». دلیله ناراحت و متاثر می شود و می گوید: «نه، من او را نابینا نکردم». دلیله دچار عذاب وجدانی سخت می شود و از خدا برای رهایی خودش و سامسون کمک می خواهد، سپس به زندان می رود و سامسون را در حال مناجات با خدا می بیند. دلیله نزدیکش می رود و از او می خواهد دوباره بهش اجازه دهد تا آنچه در حق او روا داشته، جبران کند. خدا قدرت را به بازوان سامسون برمی گرداند. او تصمیم می گیرد با دشمنانش بجنگد، دلیله به او قول می دهد تا در معبد او را به سوی ستون ها هدایت کند. شاه به دلیله می گوید: اگر طرف سامسون را بگیری، هرگز به سوی من برنگرد. دلیله، سامسون را به سوی ستون ها می برد. سامسون به دلیله می گوید: از معبد خارج شو، مرگ به این معبد خواهد آمد، عشق من به همراهت. سپس ستون های معبد را به روی شاه و مهماناش خراب می کند. عشق با خیانت و ترس از انتقام، به پایان نمی رسد!

0

خورشید به دنبال مسیح

کنار پنجره نشستم و به نور آفتابی که روی برگ های سبز درختان پهن شده، نگاه می کنم و با خودم می گویم: اگر ون گوگ زنده بود و اینجا می آمد، حتما عاشق اینجا می شد ولی او زنده نیست. به آواز پرنده ها گوش می کنم که می توانند الهام بخش موسیقی دانان و هنرمندان شوند. به برگ های زردی نگاه می کنم که از شاخه درختان به زمین می افتند. دلم می خواهد گردنم مثل گردن کارآگاه گجت دراز می شد تا الان سرم را از پنجره بیرون می کردم تا کمی هوا بخورد و سردردم خوب شود.
حالم خوب نیست. از دیشب تا الان دلم می خواهد راجع به فیلم «آمیستاد» و تصویری بودن انجیل حرف بزنم. گروهی از مسیحیان امریکایی که دلشان به حال سیاه پوستان می سوزد، هر روز جلوی زندان حاضر می شوند و برای آرامش روح سیاه پوستان زندانی، دعا می خوانند. روزی یکی از آن ها، نسخه ای از انجیل را به یکی از سیاه پوستان می دهد. البته او انگلیسی بلد نیست و نمی تواند انجیل بخواند، فقط به نقاشی های داخل انجیل نگاه می کند و تلاش می کند تا معنی آن را بفهمد. یکی از دوستانش به او می گوید: «تظاهر نکن که به کتاب علاقه مندی!» او می گوید: «من تظاهر نمی کنم، واقعا تلاش می کنم تا معنای تصاویر کتاب را بفهمم». سپس در شرح تصاویر کتاب به دوستش می گوید: «آن ها (سفید پوستان) بدبخت تر از ما بودند تا زمانی که این شخص (منظور مسیح) به دنیا می آید. او هر جا می رود، خورشید هم به دنبالش می رود (منظور هاله نور). او بیماران را شفا می بخشد و به آنان کمک می کند ولی او را می کشند و او به آسمان می رود. آن ها (سفید پوستان) ما را هم می کشند، جای بدی نمی رویم!»
چند وقت پیش هم که مثل امروز کرخت و ناامید شده بودم، حتی دلم نمی خواست از روی تختم حرکت کنم یاد کشیش فیلم «سویلنت گرین» افتادم. کشیش به اعترافات تلخ «ویلیام سیمونسن» قبل از مرگش گوش داده بود، اعترافاتی تکان دهنده که مثل مارهای سر مدوسا روح و روان او را می خورد ولی او تا زمانی که به قتل نرسیده بود، به مردم کمک می کرد. می خواهم به مسیح فکر کنم که هر جا می رفت، خورشید به دنبالش می رفت.

0

پدر مرا نصیحت نکن

وقتی بمب ها فرو می ریزند، پسری بر ترسش غلبه می کند، سوار آمبولانس می شود و میان ازدحام جمعیت به کمک زخمی ها می شتابد.
وقتی بمب ها فرو می ریزند، پسری بر ترسش غلبه می کند، با تانکر آب به خیابان می رود و خیابان های پر از خون را می شوید تا صبح فردا که من سر کار می روم، خیال کنم دیروز هیچ خونی نریخته است.
وقتی بمب ها فرو می ریزند، پسری بر ترسش غلبه می کند و در خیابان نگهبانی می دهد تا ما آسوده بخوابیم.
وقتی بمب ها فرو می ریزند، پسری بر ترسش غلبه می کند و به نانوایی می رود تا برای ما نان بپزد.
وقتی بمب ها فرو می ریزند، پسری بر ترسش غلبه می کند و با قلم، دفتر و کامره اش به محل انفجار می رود تا برای ما بنویسد زندگی را پاس بداریم و از صدای گوشخراش بمب ها نترسیم.

پدر می دانی که آن پسر خسته است، روحش آشفته است و حوصله ندارد به سر و وضعش رسیدگی کند.
پدر می دانی که آن پسر به دستی نیاز دارد تا کفش های پر از خاک و خونش را تمیز کند!
پدر می دانی که آن پسر به دستی نیاز دارد تا موهایش را شانه کند و لباس هایش را اتو!
پدر می دانی که آن پسر به آغوشی گرم برای پناه بردن و فراموش کردن دردهایش دارد!
پدر می دانی که آن پسر به من نیاز دارد تا مواظبش باشم و او مواظب ما باشد. پس پدر مرا نصحیت نکن، مرا نصیحت نکن! زیرا من می خواهم او را در آغوش گرم خود پناه دهم و خستگی را از تنش دور کنم.

0

وقتی که می ترسیم

وقتی بمب ها منفجر می شوند، وقتی استخوان ها تکه تکه می شوند و شکوه آفرینش در یک چشم بر هم زدنی با خاک یکسان می شود؛ تو می ترسی، من می ترسم، همه ما می ترسیم و نمی دانیم به چه کسی پناه ببریم؟ مسلما از خدای آفرینش نمی توانیم سپاسگذاری کنیم که جان ما را در آن لحظه دردناک تکه تکه شدن و به خون خود غلطیدن، نجات داده؟ اگر او جان ما را نجات داده، پس چرا جان بقیه را نجات نداده؟
وقتی بمب ها منفجر می شوند و زیبایی ها مسخ و دود هوا می شوند؛ تو می ترسی، من می ترسم، همه ما می ترسیم و نمی دانیم به چه کسی پناه ببریم؟ من به فکر تو می افتم که چقدر از درد و رنج در خود مچاله شده ای، چقدر فریاد در گلوی تو بغض شده، چقدر اشک در چشمان تو منتظر فرو ریختن هستند و چه اندوه دردناکی روح تو را می ساید! لب هایت را با دندان هایت گاز می گیری، سردرگم دور خودت راه می روی، مشت بر دیوار می کوبی، خبرها را چند بار می خوانی، آمارهای وحشتناک را می بلعی گو اینکه چاقو به چشم خویش می کشی…
وقتی بمب ها منفجر می شوند و امید بشر به خدا به قهقهرا می رود؛ تو می ترسی، من می ترسم، همه ما می ترسیم و نمی دانیم به چه کسی پناه ببریم؟ من از درد تو موهای خود را به دندان می گیرم. از اندوهی که نمی توان معنایی برای آن یافت تا مرهم تحملش باشد، به زمین می افتم. آیا تو دست مرا خواهی گرفت تا از جای خود برخیزم؟
وقتی بمب ها منفجر می شوند، وقتی بشر خدایی را که از ترس آفریده بود تا محافظ او در برابر خطرها باشد با گوشت و پوست و استخوان های ما نیست می شود؛ تو می ترسی، من می ترسم، همه ما می ترسیم و نمی دانیم به چه کسی پناه ببریم؟ یاد من می افتی تا تو را در هرم سینه های گرمم پناه دهم، سرت را روی ران های نرمم بگذارم و اندوه را از چشمانت با انگشتان کوتاه نازیبایم پاک کنم… اما من از درد به زمین افتاده ام، منتظرم تا تو بیایی و با دستان قوی خود تکه های شکسته مرا از روی زمین جمع کنی و به من بگویی: آرام باش، من کنارت هستم.
وقتی بمب ها منفجر می شوند، وقتی جنینی میان دودها سقط می شود؛ تو می ترسی، من می ترسم، همه ما می ترسیم و نمی دانیم به چه کسی پناه ببریم؟ گناه آن جنین چه بود؟ به چه گناهی آن جنین را کشتند؟؟؟ باید برخیزم، باید تکه های شکسته خود را خودم جمع کنم. من دخترم، زاینده زندگی و آفرینش. وقتی تو می ترسی، باید از تو قوی تر باشم، دردهای تو را به دوش بکشم و زندگی را از سر بیافرینم. به من بگو وقتی از زندگی حامله ام، وقتی می خواهم زندگی را زایمان کنم، تو کنارم خواهی بود، از دست هایم خواهی گرفت تا درد زایمان زندگی را آسان تر تحمل کنم. به من بگو کنارم خواهی بود…