0

فول آو سورپرایز

“اگر می خوای زنده بمونی، با مردها مهربون باش!”، جمله قصار همیشگی مهتاب بود؛ همیشه هم این جمله را طوری با خشم و درماندگی ادا می کرد که کسی جرات نمی کرد بعدش چیزی بگوید. آن شب، مهمانِ مهتاب بودم. سپهر برادرش از رستورانت غذا خریده و به خانه آورده بود. وقتی سفره را چیدند، نزدیکم نشست و مقداری از گوشت مرغ سرخ شده اش را داخل بشقابم گذاشت و گفت: “من خیلی گشنه نیستم، این برای تو”. در حالی که از خوردن اولین لقمه گوشت مرغ سرخ شده لذت می بردم، جمله قصار مهتاب یادم آمد. اولین لقمه را به زور قورت دادم. احساس می کردم داخل تله ای گیر کرده ام، آیا راه فراری وجود داشت؟

لیوان آب سرد را برداشتم و جرعه ای آب نوشیدم تا خونسردی خودم را حفظ کنم. همیشه از برنامه های از پیش تنظیم شده دوستان جهت آشنایی با پسری، متنفر بودم و هرگز هم به ذهنم خطور نمی کرد شبی مهتاب بخواهد چنین برنامه ای ترتیب دهد. نمی توانستم عصبانیتم را بروز دهم، با قاشق و چنگال به جان سینه مرغ افتادم. در حالی که با قاشق سینه مرغ را محکم گرفته بودم و با چنگال تکه های گوشت را جدا می کردم، چهره شیار شیار شده و پر از خون مهتاب جلوی چشمانم ظاهر شد.

قبل از اینکه از ترس هیولای درونم جیغ بکشم، سپهر پرسید: سس می خواهی؟ بدون اینکه سر از بشقابم بردارم، دست راستم را به نشانه گرفتن سس به طرفش دراز کردم. تصور می کردم با مقداری سس گوجه، چشم و لب روی تکه های گوشت درست می کنم و از مهتاب انتقام خواهم گرفت. هیولای درونم با شیطنت در برابرم ظاهر شد و پرسید: آیا از این شام مقدس، سهمی هم به من می رسد؟

با صدای خنده مهتاب به خود آمدم. احساس کردم حتما حرف های هیولای درونم را شنیده و به خنده افتاده. سر از بشقابم برداشتم و مهتاب را دیدم که می خواهد سر سفره بنشیند. تا خواستم بگویم: هیولای درونم داشت شوخی می کرد، از سپهر پرسید: “چرا وقتی آشپزخانه رفته بودم نگفتی تا برایت یک کاسه کوچک بیاورم؟ چرا روی دست آفتاب، سس ریخته ای؟” نگاهی به دستم و نگاهی به سپهر انداختم که تکه ای مرغ را داخل سس روی دستم فرو می کرد و با خنده می گفت: “دست آفتاب قشنگ تر از کاسه کوچیکای توست!”

سپهر زیبا و مهربان بود. وقتی می خندید، زیباتر هم می شد. آن لحظه از چشمانش مهر می بارید و شور زندگی. به هیولای درونم گفتم: “نمی خواهم خنده های زیبایش را به جانش کوفت کنی!” هیولا با بغض گفت: “پس زمان خداحافظی فرا رسیده!” بعد لبخندی روی لبانم ظاهر شد و رو به سپهر گفتم: “تشکر، می توانم دستم را برای غذا خوردن قرض بگیرم؟” سپهر از خنده ریسه رفت و مهتاب به آشپزخانه رفت تا کاسه ای بیاورد. سپهر دستم را گرفت و باقی مانده سس روی دستم را با زبانش لیس زد. مهتاب کاسه به دست از آشپزخانه سر رسید و با خنده گفت: “اگه می خوای زنده بمونی، بزار سپهر فول آو سوپرایز ما بهت عشق بورزه”.

پ.ن: آنچه خواندید تلاشی بود برای نوشتن یک داستان ولی از قرار معلوم با داستان نویسی خیلی فاصله دارم، احتمالا هرگز داستان نویس نشوم ولی خب آنقدر به سر هم کردن ایده هام ادامه می دهم تا بالاخره یک معجزه رخ دهد. خب دیگه، آدمی است و امیدها و تلاش هایش

Advertisements
0

حریم خصوصی

وقتی کوچک بودم، روزی پسر عمه کوچک تر از خودم به خانه مان آمده بود و شب هم در خانه مان خوابید. وقتی صبح از خواب بلند شدیم، دیدم بدون تی شرت خوابیده و به محض بلند شدن از خواب تی شرتش را پوشید. یواشکی از مادرم پرسیدم: چرا بدون تی شرتش خوابیده؟ مادرم گفت: “در قریه ما در افغانستان عادی است و او که تازه از افغانستان آمده، به فرهنگ اینجا عادت نکرده”. بعد به خاطر اینکه مرا از شوک در آورد، گفت: “من سال زلزله به دنیا آمدم، تا آن موقع همه مردم قریه شب ها بدون لباس می خوابیدند و موقع زلزله همه وارخطا و برهنه از خانه هایشان بیرون زدند. پس از آن، تصمیم گرفتند که شب ها با لباس بخوابند”.  خب چون آن موقع از زلزله چیزی نمی دانستم، از مادرم راجع به خسارات زلزله در قریه شان نپرسیدم ولی احتمالا یا خسارات کم بوده یا مردم قریه به خاطر ایمانشان به خدا، همه خسارات مالی و جانی را تقدیر الهی خوانده و اهمیتی بدان نداده اند و تنها تغییری که به نظرشان می رسیده: پوشیدن لباس در خواب بوده. البته بعید هم نیست که برهنگی در خواب را گناه فرض کرده و علت وقوع زلزله را هم گناه برهنگی در خواب پنداشته باشند زیرا تا امروز برخی آدم های مذهبی باور دارند علت وقوع زلزله ممکن است ناشی از افزایش گناهان بنده های خدا مخصوصا دختران بی حجاب باشد که با بی حجابی، مردان را گمراه می کنند.

از طرفی فقر و خانواده های گسترده تا امروز در افغانستان پابرجاست و از طرف دیگر، دانستن و صحبت کردن راجع به “روابط زناشویی” تابو محسوب می شود، به خاطر همین برایم سوال است چرا حریم خصوصی زوجین در خانواده های گسترده، دغدغه خاطر هیچ یک از نسل ها نبوده و سه زوج از سه نسل مختلف (پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر، پسر و همسر پسر) چگونه زیر یک سقف با یکدیگر روابط آمیزشی برقرار کرده؟ آیا نگران نبوده اند که ممکن است کودکانشان، صدای حرکات آن ها را زیر پتو بشنوند یا سالمندان خانواده ها از زیر پتو، حرکات آن ها را زیر نظر داشته باشند؟ جوانی می گفت: “ما فعلا در خانه مان دو اتاق داریم. در یک اتاق، پدر و مادرمان می خوابند و در اتاقی دیگر، یک برادرم با زنش می خوابد. قبل از اینکه او ازدواج کند، من و دو برادرم در آن اتاق می خوابیدیم. حالا من در شهر دیگری کار می کنم و برادر کوچکترم در زیرزمین می خوابد. گاهی فکر می کنیم، بهتر است برادر متاهلمان در اتاق کرایی زندگی کند تا با ما، زیرا زیرزمین خانه محل مناسبی برای استراحت برادر کوچکترم نیست”. در داستان سنگ صبور عتیق رحیمی، او از دغدغه مادر شوهر برای حفظ بکارت عروسش تا برگشتن پسر قوماندانش از جنگ می گوید. او می نویسد: “می بایست با مادرت می خوابیدم که مراقبم بود، یا بهتر بگم مواظب باکره گیم بود”.

ویرجینیا وولف در “اتاقی از آن خود”، بر ضرورت اتاقی از آن خود برای یک زن می نویسد. او با غرق کردن خود در رودخانه ای، به زندگیش پایان داد. آن دلبه در “یک زن” از تمایل کامیل کلودل برای داشتنِ تخت خوابی از آنِ خود می نویسد، اینکه او دوست نداشت صبح ها وقتی از خواب بلند می شود خودش را در آغوش مردی ببیند. سرانجام او با بستری شدن در شفاخانه روانی، سزای ایده های خود را پرداخت. دوستی ساکن یکی از کشورهای اروپایی می گفت: اینجا ما پسران به سختی می توانیم دوست دخترانمان را ملاقات کنیم زیرا خانواده ها به دخترانشان آزادی دیدن دوست پسرانشان را نمی دهند و اگر دختری بخواهد سرکشی کند، از طرف خانواده طرد شده و دیگر حق بازگشت به خانه اش را ندارد.

برایم همیشه سوال است که غربیان چگونه موفق شدند مفاهیم “حریم خصوصی” و “خانه به عنوان مکانی خصوصی” را در فرهنگ خود بپذیرند؟ چند وقت پیش نمایشگاه کتاب رفته بودم و همان طور که بین کتاب ها می گشتم، چشمم به کتابی راجع به تاریخ شکل گیری مفهوم خانه خورد. ذوق زده کتاب را خریدم و از آن روز تا به حال مشغول خواندنش هستم. نویسنده بارها راجع به نقش اسباب و اثاثیه مرئی و نامرئی خانه در شکل گیری مفهوم خانه و خانواده و تغییر رفتارهای فردی و اجتماعی صحبت می کند. مثلا در مورد نقش مرکز گرمی و تکنولوژی های روشنایی در افزایش حریم خصوصی خانواده ها صحبت کرده و می گوید: “هزینه و طبیعت متکی بر نیروی کار آتش، بدین معنا بود که اعضای خانواده، گاه به همراه خدمتکارانشان در اتاقی که در آن آتش وجود داشت، گرد می آمدند” ولی زمانی که خانه ها مجهز به مرکز گرمی برقی می شوند، امکان دسترسی تک تک اعضای خانواده به مرکز گرمی در اتاق هایشان فراهم می شود. دیگر وسایل مدرن نیز راه مشابهی در خانه ها پیمودند مثلا تلفن که روزهای نخستین در هال که قسمت پابلیک خانه ها بود، قرار داده می شد یا رادیو و تلویزیون که در اتاق نشیمن موقعیت داشت و همه اعضای خانواده برای گوش دادن به رادیو و تماشای تلویزیون در اتاق نشیمن گرد می آمدند. به گفته نویسنده، اتوموبیل و خودروهای شخصی در قرن بیست و یکم، بیشترین تاثیر را در افزایش حریم خصوصی خانواده ها داشت. هر خانواده ای که صاحب اتوموبیل می شد، برای تفریح به هر جا می خواستند می رفتند و به مرور زمان گردهمایی های خانوادگی و همسایه ها کمرنگ شد.

 

0

تجارت قالی به مالزی

صحبت از تجارت اقلام به مالزی شد و گفت: ببین تاجران باید نیازهای مردم مالزی را درک کنند، به طور مثال تاجران ایرانی اکثرا قالی می آورند و به بهای گزافی می فروشند در حالی که مردم علاقه دارند اجناس ارزان بخرند نه گران. بعد اضافه کرد که مردم مالزی، خانه های کوچکی دارند و مبلمان از ایکیا می خرند زیرا مبل و میزهای ایکیا، هم شیک و مدرن هستند و هم نسبتا ارزان و اکثر مردم قادر به خرید از ایکیا هستند ولی قالی ایرانی با اینکه کیفیت خوبی دارد ولی به دلیل گرانی، فقط پولدارهای علاقه مند صنایع دستی از آن ها خرید می کنند.

بعد از صحبت هایش متوجه شدم که واقعا حق با اوست. در شهرها، معمولا مردم در آپارتمان ها زندگی می کنند و خانه های روستایی هم به گونه ای نیست که حیاط بزرگ داشته باشد. اتاق ها در آپارتمان ها دارای سه اتاق به اندازه های بزرگ، متوسط و کوچک هست. آشپزخانه، هال و سرویس بهداشتی مشترک معمولا در وسط خانه وجود دارد. اگر قالی ارزان بود، به نظرم مردم مالزی نمی خریدند زیرا امکان قالیشویی در حیاط کوچک خانه ها وجود ندارد. سقف خانه ها به دلیل باران زیاد، شیب دار ساخته شده و نمی شود قالی های خیس را از پشت بام خانه ها آویزان کرد. از طرف دیگر کارخانه های قالیشویی در اینجا موجود نیست. نتیجه گرفتم قالیچه دیواری، گزینه مناسب تری برای فروش و صادر کردن به کشورهای خارجی است. چند بار عکس هایی از قالیچه هایی دیواری افغانستان با طرح نقشه افغانستان و آثار تاریخی مثل مجسمه های بودا دیدم که به نظرم، گزینه مناسبی برای فروش هست.

بعد اضافه کرد، تویوتای ژاپن از آن شرکت هایی است که با توجه به شرایط محیطی و نیازهای مردم مالزی خودرو و موتور به اینجا صادر می کنند و یک دسته از خودروهای تویوتا در اینجا موجود نیست ولی در کشورهای پیشرفته اروپایی که صنعتی شدن از آنجا آغاز شده، تویوتا به راحتی می تواند تمام خودروهایش را به کشورهای اروپایی بفروشد. از طرف دیگر، مردم اروپایی اکثرا با خودرو و نحوه تعمیر خودروهای شخصی آشنا هستند در حالی که مردم مالزی با خودرو و نحوه تعمیر خودرو آشنا نبوده و حتی اگر پولدارهایشان گران ترین خودروهای تویوتا را بخرند، از نحوه تعمیر آن برنمی آیند.

0

گل های آفتابگردان و شراب لبخند تو

به امید دیدن تو به اتاقم برمی گردم، به امید دیدن لبخند تو، چشمان پر از شوق، لبریز از شادی و زندگیت و گل های آفتابگردان! گویا خیلی خوشبخت بودیم که در زمانه ای پس از ون گوگ به دنیا آمدیم. ون گوگ، مجموعه اول گل های آفتابگردان را سال 1887 نقاشی نمود و مجموعه دوم را یک سال بعدتر. ون گوگ سال 1890 خودکشی نمود، سالی که قتل عام مردم ما به دستور عبدالرحمن خان در افغانستان آغاز شد. با اینکه ون گوگ در سال 1885، تابلوی سیب زمینی خورها یا خودمانی تر کچالوخورها را نقاشی نمود اما نام ون گوگ و تابلویش به گوش اجداد ما نرسید. به نظرم تا الان هم کسی پیدا نشده که ورژن بامیانی کچالوخورها را نقاشی کند. به نظرم ورژن بامیانی کچالوخورها، به مراتب پرجمعیت تر، زیباتر و رنگارنگ تر از اثر کچالوخورهای ون گوگ از آب دربیاید مخصوصا کچالوهایی که میان زغال پخته شده اند، حیف که بوی خوش آن را نمی توان در اثر هنری گنجاند.

به امید دیدن لبخند تو و گل های آفتابگردان به اتاق برمی گردم. گل های آفتابگردان، زیبا چون خورشید، پرحرارت چون خورشید، زندگی را به روحم می دمد آن گونه که ون گوگ آرزو داشت و لبخند تو چون شراب، مستم می کند. در راه برگشت، آهنگ “ای جان دلم” با صدای شاهکار بینش پژوه را در موبایلم پلی می کنم و همزمان با او زمزمه می کنم: “از کنج لبت، دلم عسل می خواهد/ یک بوسه و بعد از آن بغل می خواهد”. به پشت در اتاق که می رسم، با سرعت کلید را از جیبم در آورده و در را باز می کنم. با شوق خودم را روی تختم می اندازم و کارت پستالی را که فرستاده بودی، از لای کتابم درمی آورم. از دیدن لبخند تو و گل های آفتابگردان پشت سرت ، اشک شوق از چشمانم سرازیر می شود. باید پشت کارت پستال می نوشتی: “به خانه خوش آمدی”.

0

تباهی ایمان در جنگ

می گفت: “زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده ام، عکس ها را دیدم، مسجد کاملا تخریب شده است”. ذهنم تازه بود از حرف های نجف دریابندری که در مقدمه رمان “وداع با اسلحه” از ارنست همینگوی چند ساعت قبلش خوانده بودم. به او گفتم که همینگوی می گوید: جنگ، آدم ها را تباه می کند. جنگ باعث می شود آدم از چیزهای مقدس و پرافتخار سرخورده شده و برمد. با اندوه گفت: آری.

من بیشتر در خانه نماز خوانده ام تا مسجد، در خانه هایی که هنوز پابرجا هستند و اگر آن طور که ما را تعلیم داده اند که روز قیامت همه کائنات در مورد اعمال ما شهادت خواهند داد، آن خانه ها با دیوارهایشان شهادت خواهند داد که من آن جا نماز خوانده ام، دستشویی آن خانه ها شهادت خواهند داد که من قبل از وضو گرفتن در آنجا طهارت کرده ام، حتما آفتابه هایی که با آن ها طهارت کرده ام بابت این کار خیلی به خودشان افتخار خواهند کرد. آیا جایگاه ویژه ای برای آفتابه ها در بهشت منظور شده است؟

مسجد تخریب شده است، در و دیوار مسجد فرو ریخته، لامپ های مسجد شکسته، حتما دستشویی مسجد هم آوار شده و آفتابه هایش هم شکسته و پاره پاره شده اند. حالا چه چیزی در روز قیامت شهادت خواهد داد که او و خیلی های دیگر که دیشب کشته شدند، در آن مسجد نماز خوانده اند؟ انفجار دیشب در مسجد جوادیه توسط رسانه های بی شماری پوشش خبری داده شد. آیا فرشته ها اخبار رسانه ها را دنبال می کنند و شهادت رسانه ها را قبول خواهند کرد؟

اگر فرشته ها شهادت رسانه ها را قبول کنند، در هیچ رسانه ای نوشته نشده که او زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده، با تاسف به او گفتم: همه نمازهایت دود هوا شدند. خنده تلخی کرد، خنده تلخی که می شد فرو ریختن ایمانش را و سرخوردگیش از همه تعلیمات مذهبی را حس کرد. وقتی یادم آمد بارها خوانده بودم: “نماز، ستون دین است”، او گفت: دیگر نماز نمی خوانم!

DGKSNaoXgAECgDV

مسجد جوادیه پس از انفجار/ عکس از شبکه های اجتماعی

0

گل های جنگ

امروز فیلم گل های جنگ (2011) به کارگردانی “ژانگ پیمو” را دو بار دیدم. این فیلم براساس رمان “13 گل نانکینگ” از “یان گلینگ” ساخته شده است. در زمان اشغال نانکینگ توسط ژاپنی ها، گروهی راهبه نوجوان چینی در کلیسایی که تحت مراقبت غربیان است، زندگی می کنند. پس از مدتی 12 زن روسپی که جایی برای پنهان شدن ندارند، به آن کلیسا می روند. جورج، نگهبان راهبه های نوجوان از ورود آن ها به کلیسا جلوگیری می کند اما زنان چمدان هایشان را داخل محوطه کلیسا انداخته، به دو سه نفرشان کمک کرده تا از دیوار بالا شده و در کلیسا را برای سایرین بگشایند. راهبه های نوجوان از ورود روسپیان به کلیسا ناراضی هستند و به آن ها اجازه استفاده از سرویس بهداشتی شان را نمی دهند.
با اینکه کلیسا توسط غربیان حمایت می شود ولی ژاپنی ها به معاهده های جنگی احترام نگذاشته و با ورود به کلیسا و دیدن راهبه های باکره، تلاش می نمایند تا به آنان تجاوز کنند. روسپیان در زیرزمینی پنهان می شوند، وقتی راهبه ها به سوی در زیرزمین می روند، سربازان ژاپنی آن ها را می بیند، آنان برای نجات جان روسپیان به اتاقی در طبقه بالاتر پناه می برند.
سربازی چینی که در ساختمانی روبروی کلیسا پنهان شده تا از راهبه های نوجوان مراقبت کند، به سربازان ژاپنی حمله می کند. سربازان ژاپنی بدون تجاوز به راهبه ها، کلیسا را ترک می کنند تا با تک تیرانداز چینی مبارزه کنند. روسپیان از کشته شدن دو تن از راهبه ها اندوهگین می شوند و می گویند: اگر ما به شما کمک می کردیم، چنین اتفاقی نمی افتاد.
چندی بعد، یک کلونل ژاپنی به کلیسا می رود و با اهدای دو کیسه سیب زمینی به “جان میلر” (یک امریکایی متصدی کفن و دفن که خود را به جای کشیش جا می زند) قول می دهد که با گماردن عده ای سرباز اطراف کلیسا، امنیت کلیسا را تامین کند. کلونل از راهبه ها می خواهد برای آنان آواز بخواند، پس از پایان آواز کلونل به جان میلر می گوید: راهبه ها از طرف مقامات بالاتر به یک جشن به مناسبت فتح نانکینگ توسط ژاپنی ها دعوت شده اند. جان میلر می گوید: راهبه ها، به تازگی والدین خود را از دست داده و مناسب نیست با حضور در جشن، به شادی بپردازند. کلونل می گوید: دستور از طرف مقامات بالاتر است و او به هیچ وجه نمی تواند مخالفت کند.
راهبه های نوجوان اندوهگین شده و به خاطر نجات جان خود، تصمیم به خودکشی از بالای برج کلیسا می گیرند اما در آخرین لحظات، روسپیان به آن ها می گویند: ما ژاپنی ها را گول می زنیم و به جای شما در جشن شرکت می کنیم. در نبود ما، پدر جان شما را به مکانی امن منتقل خواهد کرد.
تقابل راهبه ها و روسپیان در فیلم گل های جنگ (2011) قابل تامل است. راهبه هایی که به روسپیان اجازه نمی دادند از سرویس بهداشتی آنان استفاده کند، هنگام حمله سربازان ژاپنی، خود را به خطر انداخته و جان آن ها را نجات می دهد. روسپیان به قول “مو” در اشعار قدیمی، همواره به عنوان زنانی فاقد قلب معرفی شده اند. زنانی که هنگامی که یک ملت در حال سقوط است، اهمیتی نمی دهند و به رقص و شادی می پردازند. “مو” از دوستانش می خواهد تا با فداکاری، جان راهبه ها را نجات داده و طرز تفکر قدیمی راجع به روسپیان را تغییر دهند.