0

بخش ششم: داستان نوارها

جمعه بعدازظهر حکیم خسربره امیر، من و ثریا را با موترش به لیلیه رساند. شب عروسی، هنگامی که داماد و عروس را از آرایشگاه آورده بودند، مشغول فیلمبرداری بود. از نگاه های پنهانی امیر و من به شدت عصبانی شده بود و زمانی که می خواست امیر را به بخش مردانه هدایت کند، او را برای ساعتی به بیرون از تالار عروسی برده بود. می خواست او را بابت نگاه هایش چنان لت و کوب کند که دیگر جرات نکند طرف دختری نگاه کند. امیر گفته بود: “آن دختر شبیه خواهرم بود. وقتی نگاهش می کردم، می خواستم مطمئن شوم آیا خواهرم هست یا نه؟ می خواستم از تو بخواهم که با محبوبه صحبت کنی و راجع به آن دختر معلومات بگیری”. حکیم کمی آرام شد و گفت: “تو مورد اعتماد ما هستی، به خاطر همین پدرم قبول کرد که داماد ما شوی. شاید راست بگویی، به محبوبه می گویم که برایت معلومات بگیرد”. محبوبه هم به ثریا پیام داده بود تا از من بپرسد: آیا برادر رد مرز شده ای داشتم یا نه؟ وقتی ثریا گفت: مادرم ماجرا را برایش گفته بود، باورم نشده بود. زیرا وقتی از ایران برگشتیم، همگی قول داده بودیم که هرگز راجع به امیر با کسی صحبت نکنیم.

دو روز بعد از عروسی، امیر زنگ زد و گفت: “ما تصمیم گرفتیم هرات برویم. تو ره هم با خود می بریم تا راه خانه را به ما نشان دهی. دنبالت می آیم تا برویم تکت طیاره بخریم”. شب عروسی فرصت نشد که با هم گپ بزنیم. فقط توانسته بودم برایش بگویم: “لحظه ای که دیدمت، به خودم می گفتم: چقدر شبیه امیر هستی. کارت عروسی تان پیش ثریا بود و مه هیچ نامت ره پرسان نکدم”. خسر مادر امیر گفت: “تو چی می فامیدی که داماد ما برادرت باشد؟” بعد از آن، خسر و خسر مادر عروس راجع به خودم و پدر و مادرم پرسیدند. حالشان چطور است؟ چی کار می کنند؟ رخصتی خانه رفته بودم یا نه؟ نان لیلیه چطور است و … دلم می خواست ساعتی اجازه دهند تا به تنهایی با امیر صحبت کنم ولی همه مصروف مراسم عروسی و عروس و داماد بودند. با اینکه امیر، پنج سال بود با آن ها زندگی می کرد، همگی طوری رفتار می کردند که انگار آن شب اولین شبی است که امیر و زنش برای اولین بار همدیگر را می بییند. یک لحظه دلم خواست امین آنجا می بود و به جای من به آن ها می گفت: “فاصله ی این دو نفر فقط یک پرده نازک است اما این خواهر و برادر پس از هشت سال دوری همدیگر را می بینند. اجازه دهید با هم حرف بزنند”.

دعا می کردم تنها بیاید. از لیلیه که برآمدم، امیر تنها پیش روی موتر حکیم ایستاده بود. بغلم کرد و گفت: “بوی مادر می دهی”. اشک در چشمانم جمع شد. “مادر از دیدنت جوان خواهد شد قسمی که زلیخا از دیدن یوسف جوان شد”. خنده کنان از من خواست تا در چوکی پیش رو بنشینم، گفت: “از خانمم و فامیلش خواستم تا امروز با تو تنها باشم”. هنوز باور نمی کردم، امیر را می بینم. به خاطر همین نتوانسته بودم به خانه زنگ بزنم و بگویم که امیر را دیده ام. به قول ثریا من باورم نمی شد امیر را دیده ام، آن ها ندیده چطور باور می کردند؟ در جوابش گفته بودم: “همان قسمی که حضور خدا را باور کرده اند”. دست امیر را روی شانه ام احساس کردم، “خرج دانشگاهت را چی قسم می دهی؟” “افغانستان که آمدیم، یک و نیم سال کار کدم، باز امتحان کانکور دادم”. “مادر و عرفان چطور؟”

“پدر، خرج آن ها را می دهد. یک دکان کوچک هم د پالوی خانه جور کده. گاهی  وقتا مادر د دکان می شینه، گاهی وقتا عرفان”.

نزدیک دهمزنگ رسیده بودیم که امیر موتر را در گوشه ای ایستاد کرد و گفت: “از گوش هایم بکش، باورم نمی شه که درست شنیده باشم. پدر خرج مادر و عرفان ره می ده؟ از زنِ دومش اولاد…” ناخودآگاه حرفش را قطع کردم و گفتم: “ها”. همان موقع صدای پیمان آیسکریم را شنیدم. در سرک پیاده رو، بچه ای پیمان آیسکریم می فروخت. از امیر خواستم تا برایم آیسکریم بخرد. نمی دانستم چطور بگویم صابره کارت شناسایی اش را پنهان کرده بود؟

صابره به پاهای پدرم افتاد و در حال گریه گفت: “مره نزن، طلاقم بده…” پدرم در حالی که او را زیر مشت و لگد گرفته بود، گفت: “پدرنالتِ کوس مادر، مردم چی بگویند؟ حالی که کربلایی شدم، تو ره طلاق بدم؟ کارت امیر بچه م پیشِ تو چی می کنه؟” هرگز تصور نمی کردم پدرم روزی امیر را “امیر بچه م” خطاب کند. به دیوار تکیه دادم و اشک ریزان گفتم: “حالی که امیر ره از دست دادیم، می گی: امیر بچه م”. پدرم دست از لت کدن صابره برداشت و بدون هیچ کلامی گوشه ای نشست. صابره اشک ریزان، گوشواره ها، النگوها و انگشترهای طلا را از گوش ها، دست ها و انگشتانش درآورد و جلوی من گذاشت. “مه راضی نبودم که پدرت طلاهایت را از تو بگیره و به مه بده”. “ما روزهای سخت خوده تیر کدیم. طلاها ره به پدرم بده تا بره خود زن سوم بگیره. تو امیر ره از زندگی ما گم کدی، باش که زن سومش مه و عرفان ره از زندگی مادرم گم کنه”. انگار حرفم بر پدرم گران آمد، نگاه تندی به من کرد و از خانه خارج شد. در اتاق را چنان محکم بست که شیشه هایش شکست، جیغ زنان گفت: “مه می رم شیشه بخرم”.

“تو در خواب هم گریه می کنی؟” چشم هایم را باز کردم. نگاهی به سوی امیر کردم و گفتم: “نه، آیسکریم خریدی؟” آیسکریم را دستم داد و گفت: “روزهای خوشی رسیده، دیگه گریه نکن خوارکم”. وقتی آیسکریم را از دستش گرفتم، نگاهم به چند سی دی روی سوویچ بولد موتر افتاد. به امیر گفتم که اگر آن ها سی دی آهنگ هستند، یکی از آن ها را پلی کند. موقع خوردن آیسکریم یادم آمد، هر گاه امیر برایم آیسکریم می خرید، از او می خواستم تا چاکلت روی آن را بخورد. به یاد آن روزها، چاکلت روی آیسکریم را کندم و در دهانش گذاشتم. “از صابره قصه نکدی!” هنوز برایم سخت بود تا بلایی که صابره سرش آورده بود را تعریف کنم. به سختی گفتم: “او ره ببخش و فراموش کن!” امیر آهنگ را قطع کرد و گفت: “او باید مره ببخشه و فراموش کنه”.

آن شب پدرم با دوست ملایش ساعت ده شب برگشت. پس از اینکه ملا طلاقشان را جاری ساخت، پدرم به صابره گفت: “برو وسایلت ره جمع کن. فردا پنج صبح می برمت ترمینال، بس هفت بجه صبح به طرف تهران حرکت می کنه”. صابره فقط چند تا از لباس هایش را با خود برداشت. صبح موقع رفتن، فقط من بیدار بودم. لحظه ای که در حویلی را به رویشان بستم، از زیر چادرش یک پلاستیک سیاه به دستم آمد و خداحافظی کرد. داخل پلاستیک سیاه، طلاها، و یک ضبط کوچک به همراه چندین نوار بود. نوارها را هر شب قبل از خواب گوش می دادم. از تنهایی هایش حرف زده بود، از اینکه چقدر از لت خوردن مادرم ناراحت شده بود، در بعضی قسمت ها صدای پدرم در حال فحش دادن به مادرم و گریه خودش شنیده می شد. ضبط و نوارها میان بقچه لباس هایش نبود، نمی دانم آن ها را کجا پنهان کرده بود؟ از اینکه می شنیدم او هم همزمان با ما برای دردهایمان گریسته بود، از کاری که کرده بودم احساس پشیمانی می کردم. یک ماه بعد شنیدم در حالی خودکشی کرده که جنین چهار ماهه ای در شکمش داشت.

از وقتی خبر خودکشی او را شنیدم، احساس گناه می کردم. نمی توانستم خودم را ببخشم، به مرور زمان از خودم متنفر شدم و می خواستم خودم را بکشم. مادرم همیشه می گفت: “خود خو ره ببخش”. وقتی شنیدم امیر می گوید: “او باید مره ببخشه و فراموش کنه”، گفتم: “ما نیاز داریم خود ره ببخشیم”. دیگر چیزی نگفتیم تا نزدیک تکت فروشی کام ایر رسیدیم. آن موقع گفتم: “راستی، پدر دیگه مادر ره لت نمی کنه”. این بار از گوش امیر کشیدم تا حرفم را باور کند ولی او گفت: “گوش هایم ره هم ببری، باور نمی کنم”. احساس کردم باید واقعیت را بداند. “بره پدر گفتم: وقتی فارغ شوم، طلاق مادر ره از پیشش می گیرم. او می تانه با طلاهای مه بره خود زن جدید بگیره. صابره ره د ایران طلاق داد”. امیر نزدیک تکت فروشی، پارک کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از موتر پیاده شد و رفت. وقتی با تکت های خریداری شده برگشت، گفت: “می برمت یک رستورانت. یک کباب خوشمزه مهمانت می کنم”.

تا رستورانت رسیدیم، امیر دیگر حرف نزد. هنوز همه ماجرا را برایش تعریف نکرده بودم و او ناراحت به نظر می رسید. از خودم قول گرفتم که هرگز پایان ماجرای زندگی صابره را برایش تعریف نکنم. امیر پس از اینکه غذا سفارش داد، گفت: “مه پیش مادر زیاد عذر کدم که اجازه بده طلاقش ره از پدر بگیرم ولی قبول نکد. می گفت: زندگی بدون پدرت هم سخت است”. بعد از آن از من پرسید: اگر رازی را با من در میان بگذارد، قول می دهم که آن راز را در سینه ام نگه دارم؟ موقع خوردن کباب ها، گفت: “مه صابره ره دوست داشتم ولی جرات نکدم به پدر بگویم. بعد از اینکه پدر همراهش عروسی کد، از دست مه بسیار جگرخون شد. چند عکس و کارتم ره برش دادم تا به فرصت همراهش فرار کنم. روزی که پشت کارت ها خانه آمده بودم، بریم گفت: عکس ها و کارت ها ره داخل جیب کت سفیدش پنهان کرده بود و در سفر آخرش به تهران، آن کت را در خانه مامایش جا گذاشته!”

Advertisements
0

بخش پنجم: داستان جیب های کت

جمعه شب عروسی خواهر محبوبه خبر بودیم. ثریا هر شب قبل از خواب، با آهنگ های شاد ایرانی رقص تمرین می کرد. صبح زودها هم تا نماز صبحش را می خواند، به من می گفت: “تو این هفته به جای من صبحانه بگیر، باز شب ها من غذا می گیرم” و شروع به رقص می کرد. تقریبا تا جمعه شب، تمام لیلیه خبر شده بود که عروسی خواهر محبوبه است، خیلی ها می گفتند: “عروسی خودش شود، چقدر آمادگی رقص بگیرد؟” بعضی ها هم فکر می کردند حتما داماد وعروس از خانواده پیسه دار و مهمی هستند که ثریا تا این حد برای عروسی دختر آن ها آمادگی رقص می گیرد. هر چه ثریا می گفت: “دامادشان، یتیم است و پنج-شش سالی است که در کارگاه کفاشی پدرشان شاگردی می کند”، کسی باور نمی کرد. بالاخره پنج شبنه عصر فرا رسید. من، ثریا و هادی به طرف هتل رفتیم. در بخش زنانه، آهنگ های شادی افغانی به گوش می رسید و در گوشه ای از تالار گروهی از دختران رقص می کرد که چنگی به دل آدم نمی زد. ثریا می خواست موقعی که عروس و داماد را آوردند، برقصد. بعد از یک ساعت که کم حوصله شد، به هادی پیام داد که “سات ما اینجا تیر نمی شه. طرف شما چی قسم است؟” “اینجا یک نفر خیلی خوب می رقصد. اگر می خواهید که ببینید، د اسکایپ بیا”. ثریا در اسکایپ آنلاین شد، در کمال ناباوری امین را در حال رقصیدن روی استیج دیدیم. پس از اینکه رقصیدنش به پایان رسید، برایش پیام دادم: “جون مرگ چه خوب می رقصی!” ثریا پیامم را دید: “جون مرگ تو از چی وقت با او رفیق شدی؟ مگه به پدرت قول ندادی که الگوی خوبی برای دختران فامیلت باشی؟” “د قصه پدرم نباش، خودش هم الگوی خوبی برای مه نبوده…” گپ هایم خلاص نشده بود که محبوبه دوان دوان به سوی میز ما آمد و به ثریا گفت: “عروس و داماد تا ده دقیقه دیگه از آرایشگاه می آیند. برای رقص آماده باش”. از من هم خواست تا به همراه آن ها بروم و روی یکی از چوکی های که اطراف کوچ عروس گذاشته بودند، بنشینم. به محض ورود عروس و داماد به تالار، ثریا شروع به رقصیدن جلوی آن ها نمود. وقتی داماد از کنارم گذشت و به همراه عروس روی کوچ نشست، اصلا چشم هایم را باور نمی کردم.

پدرم، مادرم و زن دومش را به سفر کربلا برده بود. کلیدهای خانه و بکس ها را به من داده بود. همیشه می خواستم بدانم زن دوم پدرم داخل بکسش چه چیزهایی دارد، به خاطر همین به محض رفتن آن ها به اتاقش رفتم و کلیدهای مختلف را امتحان کردم تا بالاخره قفل بکس باز شد. چند بقچه لباس داخل بکسش بود. هر یک از بقچه ها را درآوردم و لباس هایش را دانه دانه نگاه کردم. پدرم لباس های قشنگی برایش خریده بود. بعضی از آن ها را که در محافل عروسی پوشیده بود، دیده بودم ولی بعضی از آن ها را هیچ وقت ندیده بودم. دانه دانه مشغول وارسی شان شدم. یکی از آن ها کت و دامن سفیدی بود. فکر کردم احتمالا لباس عروسیش بوده چون پدرم برایش عروسی نگرفته بود. می گفت: “زن بیوه، مراسم عروسی کار ندارد”. مراسم عروسی ازدواج اولش با کاکای ناتنی م را هم درست به خاطر نداشتم. سه سال از عروسی شان گذشته بود و بچه دار نشده بودند. یک روز کاکایم با زنش به شفاخانه رفته بود و داکتر به کاکایم گفته بود: “مشکل از توست. نمی توانی صاحب فرزند شوی”. کاکایم عصبانی از شفاخانه بیرون برآمد و با آمبولانس شفاخانه تصادف کرد. زمانی که مادرم خبر شد کاکایم فوت کرده، با جگرخونی گفت: “خاک بر سرم شد”. پرسیدم: “زن کاکایم بیوه شده، چرا خاک بر سر تو شد؟” مادرم اشک ریزان گفت: “د ای سه سال ندیدی که پدرت همیشه به کاکایت پیسه می داد تا برای زنش کالای نو بخرد؟ ندیدی که خرج سفر کاکایت و زن کاکایت ره به قم، همیشه پدرت می داد؟ قبل از عروسیش، خو همیشه به کاکایت می گفت: خدا تو ره از روی مه بگیره”. زن کاکایم آن موقع نوزده ساله بود. دو سال بعد از عروسی او، پدر و مادرش به افغانستان برگشتند. مامای زن کاکایم در تهران زندگی می کرد ولی زن کاکایم نمی خواست به خانه ی آن ها برود. پدرم هیچ وقت هنگام مرده داری نمی خندید. ولی آن شب اولین باری بود که با خنده به زن کاکایم گفت: “مه خو تو ره افغانستان برده نمی تانم. خانه مامایت هم نمی ری. دلت هست که زن دوم مه شوی؟” مصیبت ما از لحظه ای شروع شد که او سر خود را مثل گودی های داخل موتر، شور داد.

اشک در چشمانم حلقه زد. ثریا دست از رقصیدن برداشت و کنارم نشست. آهسته در گوشم گفت: “چرا مثل دیوانه ها گریه می کنی؟ مثل عاشقا به داماد نگاه می کنی، لبخند می زنی و سر برمی گردانی؟ دلت هست که مردم پشت داماد گپ جور کنند؟” تمام مدتی که ثریا می رقصید، تلاش می کردم چشم هایم را خیره به او نگاه دارم تا تصور کند فقط به او نگاه می کنم و از رقصش لذت می برم اما زیبایی داماد خیره کننده بود. مرا به یاد او انداخته بود. هر گاه که ثریا رویش را به طرف عروس و داماد می گرداند، نیم نگاهی به داماد می انداختم. یک بار هم متوجه شدم، داماد در حالی که سر در گوش عروس پچ پچ می کند، چشمانش را به من دوخته است. رویم را به طرف گروه رقص برگرداندم. ثریا به زیبایی میان آن ها می رقصید. تمام مدت فکر می کردم تمرکزش روی رقص است اما حالا می شنیدم که هنگام رقصیدن، حواسش به من و نگاه های داماد هم بوده است. آرام در گوشش گفتم: “یاد خوشی ها و غم های مادرم پس از عروسیش افتادم. فکر می کردم این داماد هم همان بلاهایی را سر زنش می آورد که پدرم سر مادرم درآورد یا نه؟” ثریا از دستم گرفت و از جایش برخاست و مرا تا سر جای قبلی مان به دنبال خود کشید. وقتی پشت میزمان نشستیم، با عصبانیت پرسید: “چی وقت یاد می گیری که موقع خوشی مردم، یاد غم های خودت نیفتی؟” با لبخند جواب دادم: “مالوم دار، وقت گل نی!”

کت را برداشتم، روبروی آیینه ایستادم و کت را جلوی روی خودم گرفتم تا ببینم با کت سفید چه شکلی به نظر می رسم؟ به نظر می رسید کت اندازه تنم باشد، آن را پوشیدم. خواستم دست هایم را داخل جیب های کت بیندازم که متوجه شدم، جیب ها بسته است اما به نظر می رسید که داخل هر دو جیب کاغذهای مستطیل شکلی به اندازه عکس های آلبوم وجود دارد. کت را از تنم درآوردم و لبه جیب های کت را بالا زدم، جیب ها دوخته شده بود. با عجله به اتاق خودمان رفتم و سوزنی آوردم. جیب ها را باز کردم، حدسم درست بود. داخل هر دو جیب چند عکس وجود داشت. عکس ها متعلق به برادرم امیر بودند. اصلا نمی فهمیدم عکس های امیر داخل جیب کت او چه می کرد؟ مادرم هنوز باقی مانده ی ساجق هایی را که می فروخت، داخل یک بوتل شیشه ای نگاه کرده بود و به هیچ کس اجازه نمی داد تا به ساجق ها دست بزند. عکس ها را به دقت نگاه کردم، دو تا از عکس ها به هم چسبانده شده بودند. چسب ها را کندم و از لای آن، کارت شناسایی امیر افتاد. به محض اینکه پدر، مادرم و زن دومش از کربلا برگشتند تا سه روز خانه مان پر از جمعیت بود. دوستان پدرم از هر گوشه شهر برای تبریکی می آمدند. عصر روز سوم که خانه مان کمی خلوت تر شده بود، پدرم از زن دومش پرسید: “چادری که برای طاهره آوردی، برش دادی؟” وقتی چادر را آورد، پدرم خواست آن را بپوشم. گفتم: “اول خودم داخل اتاق کوچک می پوشم، بعد می آیم که شما مرا با چادر جدیدم ببینید”. از داخل کیف کوچکم، کت سفید را با عکس ها و کارت شناسایی امیر بیرون آوردم و لای چادر پیچیدم و نزد آن ها برگشتم. با ناراحتی گفتم: “ببینید مه از لای این چادر چی برایتان پیدا کردم؟” مادرم با دیدن کارت شناسایی امیر جیغ زد. پدرم که خون به چشمانش دویده بود، با عصبانیت پرسید: “کارت شناسایی امیر تا الان کجا بود؟” گفتم: “از زن جوانت، پرسان کو”.

غرق در خاطرات خود، متوجه گارسن هایی که بالای سرم پطنوس های غذا را روی میزمان می چیدند، نشدم. یک باره احساس گرسنگی کردم و دلم می خواست به سرعت داخل بشقابم، برنج بریزم و شروع به خوردن کنم. اولین قاشق برنج را که به سوی دهانم بردم، ثریا پرسید: “برادری داشتی که رد مرز شده باشد؟” یک لحظه از خودم پرسیدم: “ثریا از کجا می داند؟ آیا در مدتی که خاطراتم را مرور می کردم، خاطراتم را بلند بلند برای او گفته ام؟” به خودم جواب منفی دادم زیرا اگر خاطراتم را بلند بلند برای ثریا تعریف می کردم، حتما بغلم می کرد و می گفت: “غصه نخور”. با ناراحتی قاشق برنج را داخل بشقابم خالی کردم و پرسیدم: “تو از کجا خبر داری؟” “یک روز مادرم قصه ش را برایم تعریف کرد. غذایت را بخور”. سر در نمی آوردم چرا خودش موقع خوشی مردم، غم هایم را به خاطر می آورد؟ پلیس، پدرم و امیر را دستگیر کرده بود و از آن ها کارت شناسایی خواسته بود. پدرم از پولیس خواسته بود تا امیر را به خانه بفرستد تا کارت شناسایی ها را با خودش ببرد ولی هر چه گشته بودیم، کارت شناسایی او مثل اینکه داخل زمین آب شده باشد، پیدا نشد. پلیس پدرم را رها کرد ولی امیر را رد مرز کرد. ما دیگر هیچ خبری از امیر نشنیدیم. ثریا به بازویم زد و یادآوری کرد که غذایم را بخورم. دوباره قاشق را پر از برنج کردم و تا به سوی دهانم بردم، بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. ثریا وارخطا گفت: “بد است د محفل عروسی مردم گریه کنی”. ثریا دستمالی داد تا اشک هایم را پاک کنم. موقع پاک کردن اشک هایم، محبوبه سر میز ما رسید و گفت: “ما عروس را بردیم اتاق دیگر تا همراه داماد نان بخورد. شما دو نفر هم بیایید آنجا و همرایشان نان بخورید”. موقع رد شدن از لابه لای میزها، ثریا آرام در گوشم گفت: “مواظب نگاه هایت باش، دیوانگی نکنی”. وقتی وارد اتاقی که عروس و داماد در آن نشسته بودند، شدیم. محبوبه به آن ها گفت: “این هم طاهره”. داماد از جایش بلند شد و با آغوش باز به سویم آمد و گفت: “طاهره گک مه چقدر کلان شدی، مه امیر هستوم”.

 

0

بخش چهارم: داستان تیشلی های عرفان

نزدیک دانشکده اقتصاد رسیده بودم که چشمم به امین خورد. گوشه ای نشسته بود و کتابی می خواند. آخرین حرفی که زده بود این بود که “مره چی دیو زده که پیش یک دختر گریه می کنم؟” و رفته بود. تمام شب به این فکر می کردم که کدامیک از ما، پدر مهربان تری داریم؟ پدر ثریا، مادر ثریا را کتک نمی زد ولی روزی که مادرکلانِ مادری ثریا فوت کرده بود، به مادرش گفته بود: “مه پیسه ندارم که تو ره قم بفرستم تا د مراسم دفن مادرت شرکت کنی” ولی دو هفته بعدش به دوستش پیسه قرض داده بود تا برادرش را که قاچاقی از دایکندی به اصفهان آمده بود، از پیش قاچاق بر آزاد کند. مادر ثریا از آن به بعد تا چهلم مادرش، در اتاق ثریا می خوابید و دروازه اتاق را از داخل قفل می کرد. هر بار که شوهرش به دروازه تق تق می کرد و می گفت: “بیا پیش مه خو شو”، می گفت: “مه مریض استوم، تو خو پیسه نداری که مره داکتر روان کنی”. پدر من…

امین با شنیدن صداهای پاهایم که به او نزدیک می شدند، سر از کتابش برداشت. با دیدن من از جایش بلند شد، دست به سوی او دراز کردم و گفتم: “سلام”. در حال دست دادن، گفت: “احساس خدایی می کنم”. خنده ام گرفت و پرسیدم: “چطور؟” گفت: “هفته قبل چند تا از بچه ها ما را مشغول گپ زدن د دانشکده فارمسی دیده بودند. لیلیه که رفتم، به مه گفتند: طاهره مال خداست، او ره آزار ندی”. اصلا باورم نمی شد تا آن لحظه خودم را از چه شوخی های خنده داری محروم کرده بودم. خنده کنان، پرسیدم: “مه کتابفروشی الهدی می رم، با مه می آیی؟” قبول کرد و هر دو کتابفروشی رفتیم. بین قفسه کتاب ها، یک کتاب راجع به مددکاری اجتماعی پیدا کردم و خریدم.

مادرم همیشه موقع خامک دوزی دستمال ها می گفت: “فقط مه دختر مردم نیستم”. پدرم پس از ازدواج با زن دومش، دیگر خرج ما را نمی داد اما مثل همیشه مادرم را کتک می زد. مادرم که می گفت: “تو خو خرج زن دومت ره می دی، برو او ره هم کتک بزن”. پدرم عصبانی می شد و می گفت: “او دختر مردم است”. خیلی وقت ها به خاطر اینکه اشک ها و ضجه هایش را نشنوم، به بهانه بوتل جمع کردن از جوی های آب از خانه بیرون می رفتم. با پولی که از فروش بوتل ها بدست می آوردم، برای خودم و برادر کوچکم لواشک و تیشلی می خریدم. گاهی اوقات که مادرم یادش می رفت کبریت یا قاشق داخل خورجین پدرم بگذارد، از ترس کتک خوردن دیوانه می شد. موقع نماز خواندن مرا کنار خود می نشاند و می گفت: “دعا کن امروز که پدرت خانه آمد مرا کتک نزند” اما هر بار که پدرم خانه می آمد، بدنش را با کمربند سیاه سیاه می کرد، زمستان ها می گفت: “پوست بدنت زغال ووری سیاه شده. طاهره برو چاقو ره بیار تا پوست مادرت ره بکندم و داخل بخاری بندازم تا گرم شویم”.

“کتاب مددکاری اجتماعی ره برای چی خریدی؟” به طرف امین نگاه کردم و گفتم: “بیا طرف آرامگاه سید جمال الدین برویم، در راه برایت قصه می کنم چرا این کتاب ره خریدم؟” در راه برای امین تعریف کردم: “پدرم قبل از اینکه زن دوم بگیرد، یک تلویزیون سیاه و سفید برایمان خریده بود. در طفولیت، دلخوشی ما همان تلویزیون بود. یک روز پسری که پدرش معتاد بود در تلویزیون گفت: پدرم معتاد است، همیشه مرا کتک می زند ولی چون پدرم هست هنوز دوستش دارم. از مددکاران اجتماعی که به پدرم در ترک اعتیاد کمک می کنند، تشکر می کنم. از آن موقع به بعد تلاش کردم کمتر از پدرم متنفر باشم و تصمیم گرفتم هر وقت کلان شدم، یک مددکار اجتماعی شوم”.

برادر کوچکم عرفان از تیشلی بازی خیلی خوشش می آمد. روزهایی که کارگر شهرداری می آمد، نمی توانستیم بوتل های زیادی جمع کنیم. با پولی که بدست می آوردیم فقط می شد لواشک خرید. یک روز مغازه ای که از آن لواشک و تیشلی می خریدیم، تیشلی های کوچک و زیبایی برای فروش آورده بود ولی پول ما کافی نبود. چند سکه روی پیشخوان مغازه گذاشتم و به مغازه دار گفتم تا چهار لواشک بدهد. مغازه دار که مشغول شمردن سکه ها شد، آهسته دو تیشلی کوچک از داخل بوتل شیشه ای درآوردم و در دهانم گذاشتم تا مغازه دار نبیند. لواشک ها را که گرفتم، به سرعت از داخل مغازه خارج شدم و تیشلی ها را از دهانم بیرون آوردم. در خانه، مادرم گریه می کرد و از من می خواست تا همراهش دعا کنم. آن روز به خدا گفتم: “تو که همراه مادرم لج داری و د قصه دعاهایش نیستی. اما می بینم که عرفان ره خوش داری. پس به خاطر عرفان، کاری کن که کارگر شهرداری هر روز سر کارش نیاید. می خواهم تیشلی های بیشتری برایش بخرم”.

امین گفت: “چقدر خوب که می خواهی مددکار اجتماعی شوی. خیلی ها مثل مه و تو زیر دست پدران خشن کلان شدند که هیچ د قصه ما نبودند. مه خو برای خود هم پدر بودم و هم مادر”. خنده کنان گفتم: “تو بسیار قوی بودی. از این به بعد هم تلاش کن تا زن خود باشی. دختران مقبول شوخی هایت ره تحمل نمی کنند، دختران بدقواره مثل من هم برای خدا آفریده شدیم”. روی یکی از چوکی های نزدیک آرامگاه سید جمال الدین که نشستیم، امین تی شرت خود را درآورد، یکی از آستین هایش را کند و با آن گرد و خاک کفش هایم را پاک کرد. از داخل کیفم، یکی از تیشلی هایی که عرفان برایم داده بود را درآوردم و به سوی امین دراز کردم: “برادر کوچکم تیشلی می فروشد، هر زمستان که خانه می روم چند تا به من می دهد. این یکی مال تو”.

 

0

بخش سوم: داستان گل محمدی

در فضای بسته کابل که پدرم از تحصیل محروم شده بود، من که دختر بودم باید احتیاط بیشتری در انتخاب کتاب هایی که می خواندم، می نمودم. آن روز در مرکز اینترنتی لینکلن در کتابخانه دانشگاه نشسته بودم و مشغول دانلود کردن کتاب “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” اوریانا فالاچی بودم که صدایی ترساندم: “می خواهی بچه ت ره سقط کنی که ای کتاب ره دانلود می کنی؟” احساس کردم دچار توهم شده ام، بدون اینکه به اطرافم و فردی که بغل دستم پشت کامپیوتر نشسته بود، نگاهی بیاندازم به آرامی منتظر ماندم تا دانلود کتاب تمام شود. سپس فلشم را به کامپیوتر وصل نمودم و فایل پی دی اف کتاب را داخل فلشم کپی کردم. زمانی که می خواستم فلش را از کامپیوتر بیرون بکشم، بغل دستی ام کاغذ کوچکی روی کیبورد قرار داد. همان جمله به همراه یک شماره تلفن رویش نوشته بود. بدون اینکه کاغذ را بردارم و یا چیزی بگویم، از پشت چوکی برخاستم و نیم نگاهی به بغل دستی ام انداختم. باورم نمی شد.

از کتابخانه خارج شدم. بوی گل محمدی بر فراز نسیم آرامش بخشی می گفت: “به هوای آزاد خوش آمدی”. خیلی دلم می خواست چند تا از گل های محمدی را بچینم ولی با خودم گفتم: “همه حق دارند از زیبایی و بوی خوش گل های محمدی لذت ببرند”. با گل ها خداحافظی کردم و مستقیم به سوی خوابگاه حرکت کردم. هنوز به دانشکده فارمسی نرسیده بودم که صدای دویدن پاهایی از پشت سر به گوشم رسید. به پشت سرم نگاه کردم تا اگر فردی دقیقا پشت سرم می دود، کنار بکشم تا با من تصادم نیامد. باورم نمی شد یوسف حرمسرادار پشت سرم می دود، چند گل محمدی هم در دستش بود. وقتی به من رسید، ایستاد و نفس زنان گفت: “شوخی کردم. چرا شماره مرا نگرفتی؟ مه خوش دارم با دختران روشنفکر رفیق باشم”. اصلا حوصله شنیدن کلیشه های پسران امثال او را نداشتم. بدون اینکه جوابی بدهم، به راهم ادامه دادم. دوباره روبرویم سبز شد و گفت: “این گل ها را برای تو چیده ام. می شه سر یکی از چوکی ها بشینیم و گپ بزنیم؟”

ثریا همیشه می گفت: “خوب است که تو مقبول نیستی و بچه هایی مثل یوسف حرمسرادار کاری به کارت ندارند. ما را آنقدر اذیت می کنند که آدم احساس می کند در این ملک، حتی زیبایی جرم است”. به گل های محمدی که به سویم دراز شده بودند، گفتم: “مرگ، تاوان زیبایی شما بود”. یوسف حرمسرادار خنده کنان گفت: “مرگ، پایان گل نیست. بشین تا برایت توضیح دهم”. احساس کردم تا ننشینم و به حرف هایش گوش ندهم، دست از سرم برنخواهد داشت. به خاطر اینکه تا سرک لیلیه دنبالم نکند، اجبارا راهم را به سوی یکی از چوکی های نزدیک دانشکده فارمسی کج کردم.

وقتی روی چوکی نشستیم، گل ها را روی رانم گذاشت و گفت: “ثریا از وقتی نامزد شده، از مه فرار می کنه… ” چشمم به پسری افتاد که روی چمن روبروی ما نشسته بود و با دستانش، سینه هایش ره می مالید. “مه اگه قصد آزار دادنش ره داشته باشم، می تانم نامزدش ره د فاکولته ش لت کنم و از او بخواهم تا ثریا ره طلاق دهد”. از عصبانیت، نمی دانستم به کدام طرف نگاه کنم. اگر به آسمان نگاه می کردم، نگران بودم پرنده ای از بالای سرم رد شود و روی چشمانم گه کند. بالاخره تصمیم گرفتم تا رویم را به طرف یوسف حرمسرادار برگرداندم تا چشم در چشمش بگویم: “کاری به کار ثریا و هادی نداشته باشد” که دیدم، مشغول لیس زدن گلبرگ های یک گل محمدی بود. چشمکی زد و گفت: “بچه ها ای رقم گل های دخترا ره لیس می زنه”. بعد گلبرگ های گل محمدی را دانه دانه کند و پرسید: “دیدی چی رقم پرده یک گل ره زدم؟” تا خواستم یک سیلی به رویش بزنم، دستم را گرفت و گفت: “روبروی او بچه که سینه های خوده می ماله، که نمی تانی مره سیلی بزنی. تا لیلیه تان، همراهت می آیم تا او بچه دنبالت نیایه”.

از کنار درختان که رد می شدم، دلم می خواست درختان یکی یکی بشکنند و رویم بیفتند تا بمیرم. همیشه با شوخی از ثریا می خواستم تا آدم های نامهربان اطرافش را تحمل کند. آرام تر که می شد، می گفت: “امیدوار باش که مورد آزار قرار نگیری تا زهری که رگ رگ استخوان ما را ذوب می کند، نچشی”. نزدیک لیلیه که رسیدیم، یوسف گفت: “یک دقیقه به گپ هایم گوش کن”. با عصبانیت گفتم: “تو هم مثل آن بچه دیگه با هر دختری که دیدی، می خواهی لاس بزنی. جز شکل بینی و چشم تان، دیگه چه فرقی با هم دارید که فکر می کنی بهتر از او هستی؟” بدون اینکه چیزی بگوید، به طرف درختی رفت. فکر کردم می خواهد از میان درختان به لیلیه اش برگردد، کمی خیالم راحت شد که دست از سرم برداشته. هنوز دو قدم به طرف لیلیه برنداشته بودم که صدای گریه اش توجهم را به سوی خودش جلب کرد. به درختی تکیه زده بود و مثل یک بچه کوچک که مادرش را گم کرده، گریه می کرد.

صدای گریه مردان را فقط شب های محرم موقعی که ملا روضه می خواند، شنیده بودم ولی هرگز از نزدیک ندیده بودم. یک بار هم شنیده بودم که “گریه مرد تلخ است و تلخ است”. در جایم میخکوب شده بودم، نمی دانستم چه کار کنم؟ از خودم می پرسیدم: “یعنی حرف هایم تا اینقدر بد بوده اند؟” نام واقعی یوسف حرمسرادار، امین بود. آهسته طرفش رفتم و گفتم: “امین، معذرت می خواهم. لطفا بلند شو و لیلیه ات برو”. امین اشک ریزان گفت:”مه د کودکی روزهای بسیار بدی پشت سر گذاشتم. پدرم یک مرد بسیار خشن بود. همیشه مادرم ره پیش روی مه و خواهرم برهنه می کرد و با چوب می زدش. وقتی دیدم تو کتاب آریانا فالاچی ره دانلود می کدی، خیلی دلم خواست مادرم می تانست مره سقط کنه که آن روزهای بد ره نمی دیدم”.

 

0

بخش دوم: داستان پدر معنوی

تازه سفره را کف اتاق پهن کرده بودم و مشغول گذاشتن بشقاب ها، قاشق ها و چنگال ها سر سفره بودم که ثریا با چشمان گریان وارد اتاق شد. بدون آنکه چیزی بگوید، چمدانش را از زیر تختش بیرون آورد. پرسیدم: “چرا گریه می کنی؟” در حالی که دنبال کلید الماریش داخل بیگش می گشت، گفت: “کلی الماری خوده گم کدم”. “کلی الماری خو گریه نداره، چرا چمدانت ره بیرون کشیدی؟” ثریا روی فرش نشست و اشک ریزان گفت: “مه دیگه نمی خواهم در این پوهنتون درس بخوانم. می خواهم خانه بروم”. ثریا معمولا وقتی کلمه “پوهنتون” را استفاده می کرد که احساس می کرد کسی او را در موقعیتی قرار داده که دانشگاه را خانه خود احساس نکند. از احساس بیگانگی که به او تحمیل می شد، سخت برآشفته می شد و همیشه هم می خواست در زودترین فرصت به خانه اش برگردد. پهلوی ثریا نشستم. دست چپم را روی شانه اش گذاشتم و با دست راستم، شانه ی راستش را کمی ماساژ دادم. بوی خوشی از شالش به بینی م خورد. گفتم: “خوب است که در این هوای گرم عرق نمی کنی و بوی عطر خوشبویت میان بوی عرق گم نمی شود”. خندید و با پشت دست هایش، اشک هایش را پاک کرد: “وقتی به یوسف حرمسرادار نه گفتم، می خواست شالم را از روی سرم بکشد. می گفت: پرده ت خو از مه نمی شه، شال خوشبویت ره خو به مه بدی”.

یک روز یکی از استادانمان تعریف می کرد که زمانی پشت سر خانم خود در صنف درسی، غیبت کرده بود. پس از رخصتی یکی از محصلانش داخل بس، راجع به غیبت استاد از خانمش با خانمی که در بس نزدیک او نشسته بود، صحبت کرد. آن خانم، اسم استاد را پرسیده بود و در خانه استاد را بیاب کرد که چرا غیبت او را در صنف پیش محصلانش می نماید. از آن روز به بعد، من و ثریا تصمیم گرفتیم تا روی هر یک از هم صنفی هایمان یک نام جدید بگذاریم تا هر وقت غیبت آن ها را داخل لیلیه، محوطه دانشگاه، کتابخانه دانشگاه و یا حتی بس های شهری می کردیم، هیچ کس به هویت واقعی آن شخص پی نبرد. یوسف حرمسرادار، هم صنفی ثریا بود و هر روز عاشق یکی از دختران صنف می شد ولی به ثریا می گفت: “مه تو را از همه شان بیشتر دوست دارم”. تا اینکه یک روز محبوبه به او گفت: یوسف حرمسرادار به همه دختران صنف گفته: “مه تو را از بقیه بیشتر دوست دارم”.

پس از اینکه یک دل سیر به حرف های یوسف حرمسرادار خندیدیم، به ثریا گفتم: “برو، دست و رویت ره بشور. امروز برنج و گوشت گاو داریم. باز قصه کو که امروز یوسف حرمسرادار کی ره سرت امباق آورده؟” تا ثریا برگشت، مقداری برنج و گوشت گاو داخل بشقاب هایمان ریختم. ثریا سر سفره نشست و با دیدن گوشت گاو گفت: “واقعا باورم نمی شود که امروز به ما گوشت داده باشند. همیشه چربی و استخوان می دهند”. می خواستم بگویم: “امروز خاله زهرا نان توزیع می کرد نه خاله زرغونه”، ولی ترسیدم که ثریا  بدون اینکه علت ناراحتی امروزش را بگوید، باز سراغ الماری و چمدانش برود. “حتما امروز قصاب بهشان گوشت زیاد داده تا چربی و استخوان. حالی قصه کو امروز یوسف پشت تو دوید یا تو پشت یوسف دویدی؟”

ثریا لبخندی زد و گفت: “فعلا می خواهم نان بخورم. پسان تر باید بروم بیرون و تکت بخرم. خوشحالم که برای آخرین بار غذای خوشمزه ای می خورم”. اصلا دلم نمی خواست ثریا را در نقش خودم ببینم. دلم می خواست مثل خودش باشد و راحت مشکلش را با من در میان بگذارد نه اینکه غمش را توی دلش نگه دارد. یادم آمد که وقتی می خواستم برای جوس درست کردن، آب سرد از یخچال بیاورم، بوتل آب سرد ما داخل یخچال نبود. به همین دلیل، بوتل آب جدیدی داخل یخچال گذاشته بودم تا سرد شود. ثریا با دستش به دستم زد و پرسید: “چرا مثل همیشه نمی گی: حالا می تانی با خیال راحت بمیری؟” کمی آزاردهنده بود که شخصی را شبیه خودم ببینم. با خونسردی گفتم: “به خاطر اینکه مه هنوز جوس جور نکدم. می روم از یخچال آب سرد بیاورم. دعا کن که دخترا باز بوتل آب ما را نبرده باشند”.

وقتی برگشتم، دیدم ثریا در حال ریختن پودر جوس شفتالو داخل پارچ آب بود. موقع ریختن آب داخل پارچ، دنبال کلمه مناسبی می گشتم تا دوباره سر صحبت را با ثریا باز کنم ولی خودش گفت: “حیران استم چی قسم لیلیه را خانه دوم خود می دانی در حالی که دخترا بوتل آب آدم را هم از داخل یخچال برمی دارند”. “وقتی خورد بودم، برادرم ساجق می فروخت. مه ساجق هایش ره می دزدیدم و می خوردم. او تا امروز خبر نداره”. ثریا خنده کنان چند مشت به شانه ام زد. به چشمان شادش نگاه کردم، زندگی از چشمانش می بارید ولی وقتی گفت: “از اینجا بروم، پشت تو دلم واقعا تنگ می شود”، احساس کردم ابری در دلم باریدن گرفت.

زمانی که ثریا کیفش را برداشت تا گفته خودش برای خرید تکت بیرون برود، جلوی در اتاق ایستادم و گفتم: “تا نگویی چه شده، اجازه نمی دهم یک قدم از این اتاق به بیرون برداری”.

“کیفم پیش تو، بگذار تشناب بروم”.

“تشت مرا از زیر تخت بردار و داخل آن شاش کن. کاغذ تشناب هم از روی میزم بردار”.

“دیوانگی نکن. مه از دست استادان اینجا خسته شدم. دیگه نمی خواهم درس بخوانم. امروز استاد خالد طرف سینه هایم سیل می کد و دخترا گپ های عجیب و غریب می گفتند”. ثریا کف اتاق نشست و در حالی که دست هایش را روی سرش گرفته بود، باز گریه کردن را شروع کرد. کنارش نشستم و گفتم: “خیر است، استاد پدر معنوی ماست. یگان وقت طرف سینه های دخترا سیل می کنه که ببینه سینه کدام دختر جوب دست کدام بچه است. حتما می خواسته بدانه سینه های تو جوب دست یوسف حرمسرادار هست یا نه؟”

پ.ن: اگر این پست را “داستان” بدانید، ادامه قفس آبی رنگ است

 

0

بخش اول: داستان قفس آبی رنگ

ساعت چهار بعدازظهر بود و در لیلیه کم حوصله شده بودم. همه دوستان برای سپری کردن رخصتی های تابستان به خانه هایشان در ولایات مختلف برگشته بودند. ثریا آخرین دوستی بود که به خانه اش رفت. برادرش در یکی از شرکت های مسافرتی کار می کرد و برایش گفته بود: “اگه خانه می روی، با یکی از مسافران مرد گپ می زنم تا همراهش بروی”. ثریا از من پرسید: “همراه مه می ری؟” تصویر راه طولانی، سرک های خاکی، هوای گرم بس، مسافران مرد که هنوز به آدم یادآوری می کردند سفر برای مردان است و نه زنان و کودکان… پیش چشمم آمد. “نه، نمی آیم”.

  • “امسال تو فارغ می شی. این آخرین رخصتی تابستانی تو استه. همیشه دلت می خواست که ما دخترا با هم یک سفر برویم. الان وقتش هست دیگه. برادرم ره زنگ می زنم که دو تا تکت برای ما بخره. صحیح است؟”
  • “تو می خواهی 16 ساعت مکمل روی چوکی بشینی و به آهنگ های افغانی گوش بدی. اگه د بخش آهنگ های کدام رادیو می خواهی کار کنی، بهتر است که تنها بروی. د ای سفر می تانی روی مهارت های شنیداری و شور نخوردن روی چوکی کار کنی”.
  • “لوده، مه نمی خواهم د رادیو کار کنم. آن بچه ای که برادرم همراهش گپ زده، تنها و مجرد است. مه می ترسم که دستش ره روی ران هایم بماله”.
  • “لوده خودت. استاد متاهلت طرف سینه هایت سیل کده بود، قریب خوده کشته بودی. شاید او بچه از ران هایت خوشش آمد و همراهت عروسی کرد”.

ثریا مثل همیشه از خنده، گرده درد شد ولی وقتی از او پرسیدم: “می خواهی تو را داکتر ببرم؟” گفت: “نه، خوب استم”. همیشه حیران می ماندم چرا از گرده دردی، داکتر نمی رود؟ خودش یک شب سر دسترخوان قصه کرد که برادر کوچکش برایش مقداری بادام خریده بود و آن را ما بین کاغذ به شکل قیف پیچانده بود. از او خواسته بود که چشم هایش را ببندد تا بادام ها را دانه دانه در دهانش بیاندازد ولی وقتی چشم هایش را می بندد و دهانش را باز می کند، متوجه می شود که موجود زنده ای روی لب هایش حرکت می کند. چشم هایش را باز می کند و یک چلپاسه روبروی دهانش می بیند. او از ترس جیغ زد ولی مه از خنده، خفه شدم. مرسل، هم اتاقی مان محصل طب معالجوی بود. به سرعت، به پشتم زد تا دانه های برنج از دهانم خارج شود ولی مقداری از آن وارد بینی م شده بود. مرسل گفت: “با فشار، بینی ات را پیش کن تا دانه های برنج از بینی ت برآیه”. ثریا خنده کنان گفت: “این سزای کسی است که د مه بخنده. تو باید مثل نمرود بمیری”. مرسل کاسه ای پر از آب آورد و گفت: “بینی ت را ببر داخل آب. نفس بکش تا کمی آب داخل بینی ت برود و باز با فشار بینی ت را پیش کن”. همه دانه های برنج از بینی ام خارج شدند، مثل این بود که از سفر مرگ زنده برگشته باشم. ثریا از اینکه دیده بود به اندازه کافی به سزای عمل خودم نرسیده ام، با ناراحتی پرسید: “چطور یک پشه، نمرود ره کشت ولی چند دانه برنج، تو ره نکشت؟” خندیدم و گفتم: “نمرود حتما داکتر زن نداشته. زن ها در تشخیص نشانه های بیماری و درمان بسیار خوب هستند”.

از بی حوصلگی به جاوید زنگ زدم و پرسیدم: “روزنامه هشت صبح امروز مانده یا نه؟” گفت: “پنج دانه مانده”. از او خواستم تا یکی برایم نگه دارد. جاوید در پل سرخ دکان بسیار کوچکی داشت. روزنامه، سیگار، قرطاسیه و خوراکی می فروخت. صنف پنجم مکتب بود. مادرش بر اثر بیماری فوت کرده بود و پدرش را هم طالبان کشته بودند. پس از مرگ پدرش، کاکایش که در بهسود زندگی می کرد، او را به خانه خود برده بود. بعد از طالبان هم به کابل آمدند تا در کابل زندگی کنند. گاهی اوقات می گفت: “تو تنها دختری هستی که از مه روزنامه می خری. از وقتی که قصه ت ره د خانه کدم، کاکایم به دختر کاکایم اجازه داده که به صنف سوادآموزی برود”. اصلا نمی دانستم برای غریبه ها هم الگو هستم. پدرم می گفت: “مواظب رفتارهایت در کابل باش. دختران فامیل از تو یاد می گیرند”. گاهی اوقات از خودم می پرسیدم: اگر دختران فامیلمان خبر شوند که یک روز پس از باران که از پیش دکان جاوید تیر می شدم، از شانه اش گرفتم تا روی زمین نلخشم؛ چه فکری راجع به من خواهند کرد؟ آن موقع، جاوید دست هایش را روی آتش گرم می کرد. بازوی جاوید آنقدر گرم بود که دلم می خواست بغلش کنم تا کمی گرم شوم ولی پیرمردی که روی چوکی نزدیک آتش نشسته بود، گفت: “بسیار دختر چشم سفید استی. د دوره طالبان دختران از خانه برآمده نمی تانستند، حالی تو از شانه بچه نامحرم می گیری”. تا گفتم: “از عورتش خو نگرفتم، از شانه ش گرفتم”، پیرمرد با چوبی که به آن تکیه داده بود به شانه ام زد و با عصبانیت گفت: “از پیش چشمم گم شو دختر شلیته”.

در راه یادم آمد سه هفته از رفتن ثریا می گذرد. فقط همان ساعتی که خانه رسیده بود، برایم پیام داده بود: “بچه ای که همراهش آمدم، می گفت: “آبی، رنگ آرامش است. بانو، آیا تو در قفس آبی رنگ خود احساس آرامش می کنی؟” منظور پسر از قفس آبی رنگ، چادری من بود که به ثریا امانت داده بودم تا در راه بپوشد. از اینکه مجبور نشده بود برای سفرش چادری بخرد، خوشحال شده بود. به من گفت: “در راه برگشت به کابل، از مقر برایت انگور می خرم”. در جواب پیامش نوشتم: “بریش بگو: اگه تو با مه داخل قفس آبی رنگ زندگی کنی، مه برای همیشه احساس خوشبختی می کنم”. دیگر جواب پیامم را نداده بود. من هم ازش نپرسیدم: آن بچه کیست و چی کاره هست؟ نزدیک خیاطی پوشاک برگ رسیدم که ثریا را همراه با پسری جوان که یک بسته دو کیلویی شیرینی دستش بود، دیدم. قبل از اینکه بپرسم: “کی برگشتی؟” ثریا با من دست داد و با اشاره به پسری که کنارش ایستاده بود، گفت: “ای هادی است، همان که مرا د سفر همراهی کرد. ما نامزد شدیم…” بقیه حرف هایش را نشنیدم. اصلا تصور نمی کردم ثریا اهل ازدواج باشد و به ازدواج فکر کند. نمی دانستم چطور تبریک بگویم. فقط گفتم: “پس تصمیم گرفتید باهم خوشبختی را داخل قفس آبی رنگ تجربه کنید!”، هر دو خندیدند و هادی بسته باز شده شیرینی را به سویم دراز کرد تا شیرینی بردارم. بعد از خریدن روزنامه، لیلیه برگشتم. به محض ورود به اتاق، ثریا بغلم کرد و گفت: “مه خیلی خوشبختم. هادی، هم اتاقی برادرم هست، محصل سال آخر زبان و ادبیات دری. برادرم راجع به مه با او گپ زده بود و تصمیم گرفته بودند که مه با او بروم تا در راه سفر باهم آشنا شویم. بشین و انگور بخور”.

پ.ن: همچنان تلاش می کنم که بخت خو ره د داستان نویسی تست کنم. شاید یک روز داستان نویس شوم. خخخخخخ

0

فول آو سورپرایز

“اگر می خوای زنده بمونی، با مردها مهربون باش!”، جمله قصار همیشگی مهتاب بود؛ همیشه هم این جمله را طوری با خشم و درماندگی ادا می کرد که کسی جرات نمی کرد بعدش چیزی بگوید. آن شب، مهمانِ مهتاب بودم. سپهر برادرش از رستورانت غذا خریده و به خانه آورده بود. وقتی سفره را چیدند، نزدیکم نشست و مقداری از گوشت مرغ سرخ شده اش را داخل بشقابم گذاشت و گفت: “من خیلی گشنه نیستم، این برای تو”. در حالی که از خوردن اولین لقمه گوشت مرغ سرخ شده لذت می بردم، جمله قصار مهتاب یادم آمد. اولین لقمه را به زور قورت دادم. احساس می کردم داخل تله ای گیر کرده ام، آیا راه فراری وجود داشت؟

لیوان آب سرد را برداشتم و جرعه ای آب نوشیدم تا خونسردی خودم را حفظ کنم. همیشه از برنامه های از پیش تنظیم شده دوستان جهت آشنایی با پسری، متنفر بودم و هرگز هم به ذهنم خطور نمی کرد شبی مهتاب بخواهد چنین برنامه ای ترتیب دهد. نمی توانستم عصبانیتم را بروز دهم، با قاشق و چنگال به جان سینه مرغ افتادم. در حالی که با قاشق سینه مرغ را محکم گرفته بودم و با چنگال تکه های گوشت را جدا می کردم، چهره شیار شیار شده و پر از خون مهتاب جلوی چشمانم ظاهر شد.

قبل از اینکه از ترس هیولای درونم جیغ بکشم، سپهر پرسید: سس می خواهی؟ بدون اینکه سر از بشقابم بردارم، دست راستم را به نشانه گرفتن سس به طرفش دراز کردم. تصور می کردم با مقداری سس گوجه، چشم و لب روی تکه های گوشت درست می کنم و از مهتاب انتقام خواهم گرفت. هیولای درونم با شیطنت در برابرم ظاهر شد و پرسید: آیا از این شام مقدس، سهمی هم به من می رسد؟

با صدای خنده مهتاب به خود آمدم. احساس کردم حتما حرف های هیولای درونم را شنیده و به خنده افتاده. سر از بشقابم برداشتم و مهتاب را دیدم که می خواهد سر سفره بنشیند. تا خواستم بگویم: هیولای درونم داشت شوخی می کرد، از سپهر پرسید: “چرا وقتی آشپزخانه رفته بودم نگفتی تا برایت یک کاسه کوچک بیاورم؟ چرا روی دست آفتاب، سس ریخته ای؟” نگاهی به دستم و نگاهی به سپهر انداختم که تکه ای مرغ را داخل سس روی دستم فرو می کرد و با خنده می گفت: “دست آفتاب قشنگ تر از کاسه کوچیکای توست!”

سپهر زیبا و مهربان بود. وقتی می خندید، زیباتر هم می شد. آن لحظه از چشمانش مهر می بارید و شور زندگی. به هیولای درونم گفتم: “نمی خواهم خنده های زیبایش را به جانش کوفت کنی!” هیولا با بغض گفت: “پس زمان خداحافظی فرا رسیده!” بعد لبخندی روی لبانم ظاهر شد و رو به سپهر گفتم: “تشکر، می توانم دستم را برای غذا خوردن قرض بگیرم؟” سپهر از خنده ریسه رفت و مهتاب به آشپزخانه رفت تا کاسه ای بیاورد. سپهر دستم را گرفت و باقی مانده سس روی دستم را با زبانش لیس زد. مهتاب کاسه به دست از آشپزخانه سر رسید و با خنده گفت: “اگه می خوای زنده بمونی، بزار سپهر فول آو سوپرایز ما بهت عشق بورزه”.

پ.ن: آنچه خواندید تلاشی بود برای نوشتن یک داستان ولی از قرار معلوم با داستان نویسی خیلی فاصله دارم، احتمالا هرگز داستان نویس نشوم ولی خب آنقدر به سر هم کردن ایده هام ادامه می دهم تا بالاخره یک معجزه رخ دهد. خب دیگه، آدمی است و امیدها و تلاش هایش