0

حسِ خوبِ جوانه زدن

در این دو سه روز که عکس جوانه های ماش را با دوستان و خانواده شریک می کنم، همه یکصدا می پرسند: با جوانه های ماش چه می کنی؟ یک رقم از سوال بی معنی شان عصبانی می شوم که دلم می خواهد در جوابشان بگویم که د کون خود می زنم ولی از آن جایی که نورِ علم و دانش بر من تابیده یا گفته مردمان امروزی روشنفکر شدم، چنین جوابی از من انتظار نمی رود. ناچارا حفظ ظاهر کرده و با خونسردی می گویم: مثل بچه آدم می خورمشان. چون از پختن و خوردن ماش پلو و کیچیری قروت خوشم نمی آید، دانه های ماش را خیس می کنم تا جوانه بزنند و بعد، از جوانه های ماش برای تهیه انواع سالاد، سوپ و املت استفاده می کنم.

پ.ن: چرت و پرت نوشتن لذتبخش است و حق هر انسانی. ههههههه

Advertisements
0

خدای خوردنی

خانمی هندو، بیف برگر سفارش داد. هرگز تصور نمی کردم هندویی ببینم که بیف بخورد. بعد در کمال تعجب، نصف بیف برگرش را بهم داد تا بخورم. این چنین، خدای یک هندو را در برابر چشمانش خوردم. از آن روز تا الان، چرت می زنم که احتمالا انسان از روزی که دید انسانی خدایش را می خورد، تصمیم گرفت که برای نسل بعد از خودش، خدایی فاقد جسم و جنس خلق کند. مسلما هیچ کس دوست ندارد خدایی را بپرستد که توسط دشمنانش، زیر چاقوی قصابی قلع و قمع می شود، گوشتش به گرسنگان داده می شود و استخوانش پیش سگان انداخته می شود.

0

اول، آسیب نرسان

هنوز که هنوزه فکر می کنم تاثیرگذارترین فیلمی که دوران کودکی دیدم، فیلم “… اول، آسیب نرسان” بود. فیلم راجع به تلاش مادری برای بهبودی فرزند مبتلا به صرع می باشد. مادر با مطالعه کتاب های مربوط به صرع، نوعی رژیم غذایی برای بهبود حال فرزندش پیدا می کند.
وقتی با کسی دوست می شم که مبتلا به نوعی بیماری است، اول راه های طبیعی درمان بیماریش مثل غذا و داروهای گیاهی رو سرچ می کنم. مثلا می بینم چه غذاهایی براش خوبه و چه غذاهایی براش بده؟
دوستی از دوران کودکی مبتلا به نوعی بیماری بود که هر از گاهی به خاطر حساسیت برمی گشت و خیلی اذیتش می کرد. اوایل چیزی نمی گفت، تنها چیزی که می دیدم این بود که همیشه آبِ سرد می نوشید و وقتی راجع به بیماریش حرف زد، شروع به مطالعه کردم.
نتیجه مطالعاتم رو بهش گفتم و از آن به بعد هر وقت باهم غذا می خوردیم، مواظب بودم که مواد غذایی دارای هیستامین نخوره. به قول خودش، من نکته ای کشف کردم که این همه سال والدینش کشف نکرده بودند. خوشحالم که تونستم بهش کمک کنم.

0

حکومت های توتالیتر: ارعاب و وجدان

باران شدیدی می بارید. از داخل رستورانت، موشِ خیسی دیدم و با خودم گفتم: بالاخره پس از عمری “موشِ آب کشیده” شنیدن، حالا یک موش آب کشیده می بینم. موش تلاش می کرد به آن طرف خیابان برود ولی باد و باران شدید و جریان آب او را به عقب می راند. هر بار که او به عقب رانده می شد، ته دلم می گفتم: شکر که زیر تاکسی له نشد. از آن جایی که زبان موش ها را بلد نیستم، جبرا باز با خودم گفتم: ای موش احمق، صبر کن تا باران بیاید. آخرش با این لجبازی، زیرِ یک تاکسی له می شوی! اما موش هر بار تلاش می کرد به آن طرفِ خیابان برود. موش به وسط خیابان رسیده بود که ناگهان یک تاکسی از رویش رد شد و قسمتی از گوشتِ بدنش زیر تایر تاکسی له شد. تا زمانی که باران بند آمد، تاکسی پشت تاکسی از روی جنازه موشِ بخت برگشته و لجباز گذشت تا اینکه دیگر هیچ اثری از گوشت و استخوان موش روی کفِ خیابان نماند.

تمام مدتی که شاهد له شدن موش زیر تایر تاکسی ها بودم؛ فرخنده به یادم می آمد که جلوی چشم صدها همنوعش، خودرویی او را زیر گرفت. می توانستم مرگِ موش را توجیه کنم و بگویم: تاکسی ها و خودروهای شخصی به دستگاه تشخیص حیوان مجهز نیستند و حیوان کوچکی مثل موش را که در حال گذر از خیابان است، نمی بینند ولی هر چه فکر کردم چطور آدمی زاد به خودش جرات داد تا خودرویش را از روی بدن همنوعش عبور دهد و سپس جنازه ی او را به آتش بکشند، به یاد سوال مری از والدینش افتادم. مری در فیلم امریکن پاستورال که براساس رمانی به همین نام از فیلیپ راث ساخته شده، پس از تماشای خودسوزی “تچ کوانگ دوک” راهب بودایی، اشک ریزان از والدینش پرسید: “آیا کسی وجدان ندارد؟”

این شب ها که فصل دوم سرگذشت ندیمه را می بینم، باز سوال مِری به یادم می آید: “آیا کسی وجدان ندارد؟” آیا آن ها که فاجعه فرخنده را به چشمِ سر دیدند، وجدان نداشتند؟ آیا اُفرد که سوزاندن دستِ دیگر ندیمه ها و جیغ هایشان را شنید، ولی با خونسردی غذایش را خورد، وجدان ندارد؟ اُفرد، ترسانده شد. ندیمه حامله ای با دهان دوخته شده به اُفرد نشان داده شد تا بفهمد اگر غذایش را نخورد، چه مجازاتی در انتظار اوست؟ جنازه به دار آویخته شده مردی که به هنگام فرار به او کمک کرده بود، به او نشان داده شد و از او پرسیده شد: می دانی مسئولِ مرگ او کیست؟

آدمی زاد با وحشتی که خلق می کند، وجدان و همنوع دوستیش را خفه می کند. امید که از وحشتِ خویش، رهایی یابیم!

0

روزه و تف کردن

پشتِ سر هم روی زمین تف می کرد. وقتی از او خواستم تا تف نکند، گفت: روزه ام، چیزی خورده نمی توانم حتی آب دهانم را!

زمانی که کتاب تاریخ شکل گیری مفهوم خانه، را می خواندم به نکته جالبی راجع به تف کردن در اماکن عمومی میان غربیان برخوردم. نویسنده گفته بود: امریکاییان به خاطر جلوگیری از بیماری های واگیردار، تف کردن در اماکن عمومی مثل اداره پست، ایستگاه اتوبوس و راه آهن را ممنوع کردند.

در حال حاضر، تف کردن در غرب یک امر غیر اخلاقی و تابوی اجتماعی محسوب می شود در حالی که در شرق هنوز یک امر اجتماعی پذیرفته شده، محسوب می شود. تف کردن در اماکن عمومی، سبب ابتلا به بیماری های واگیر از جمله توبرکلوز، آنفولانزا و سرماخوردگی می شود.

توبرکلوز سالانه ده هزار قربانی در افغانستان می گیرد. از طرف دیگر تف کردن در اماکن عمومی در افغانستان، امری اجتماعی پذیرفته می شود و در ماه رمضان امری اخلاقی یا دینی که به حفظ روزه فرد می انجامد. اگر همه روزه داران در افغانستان، به خاطر حفظ روزه شان آبِ دهانشان را روی کفِ زمین تف کنند، خودتان با خود و خدای خود حساب و کتاب کنید که روزه باعث حفظ سلامتی و تندرستی می شود یا بیماری؟

0

بخش ششم: داستان نوارها

جمعه بعدازظهر حکیم خسربره امیر، من و ثریا را با موترش به لیلیه رساند. شب عروسی، هنگامی که داماد و عروس را از آرایشگاه آورده بودند، مشغول فیلمبرداری بود. از نگاه های پنهانی امیر و من به شدت عصبانی شده بود و زمانی که می خواست امیر را به بخش مردانه هدایت کند، او را برای ساعتی به بیرون از تالار عروسی برده بود. می خواست او را بابت نگاه هایش چنان لت و کوب کند که دیگر جرات نکند طرف دختری نگاه کند. امیر گفته بود: “آن دختر شبیه خواهرم بود. وقتی نگاهش می کردم، می خواستم مطمئن شوم آیا خواهرم هست یا نه؟ می خواستم از تو بخواهم که با محبوبه صحبت کنی و راجع به آن دختر معلومات بگیری”. حکیم کمی آرام شد و گفت: “تو مورد اعتماد ما هستی، به خاطر همین پدرم قبول کرد که داماد ما شوی. شاید راست بگویی، به محبوبه می گویم که برایت معلومات بگیرد”. محبوبه هم به ثریا پیام داده بود تا از من بپرسد: آیا برادر رد مرز شده ای داشتم یا نه؟ وقتی ثریا گفت: مادرم ماجرا را برایش گفته بود، باورم نشده بود. زیرا وقتی از ایران برگشتیم، همگی قول داده بودیم که هرگز راجع به امیر با کسی صحبت نکنیم.

دو روز بعد از عروسی، امیر زنگ زد و گفت: “ما تصمیم گرفتیم هرات برویم. تو ره هم با خود می بریم تا راه خانه را به ما نشان دهی. دنبالت می آیم تا برویم تکت طیاره بخریم”. شب عروسی فرصت نشد که با هم گپ بزنیم. فقط توانسته بودم برایش بگویم: “لحظه ای که دیدمت، به خودم می گفتم: چقدر شبیه امیر هستی. کارت عروسی تان پیش ثریا بود و مه هیچ نامت ره پرسان نکدم”. خسر مادر امیر گفت: “تو چی می فامیدی که داماد ما برادرت باشد؟” بعد از آن، خسر و خسر مادر عروس راجع به خودم و پدر و مادرم پرسیدند. حالشان چطور است؟ چی کار می کنند؟ رخصتی خانه رفته بودم یا نه؟ نان لیلیه چطور است و … دلم می خواست ساعتی اجازه دهند تا به تنهایی با امیر صحبت کنم ولی همه مصروف مراسم عروسی و عروس و داماد بودند. با اینکه امیر، پنج سال بود با آن ها زندگی می کرد، همگی طوری رفتار می کردند که انگار آن شب اولین شبی است که امیر و زنش برای اولین بار همدیگر را می بییند. یک لحظه دلم خواست امین آنجا می بود و به جای من به آن ها می گفت: “فاصله ی این دو نفر فقط یک پرده نازک است اما این خواهر و برادر پس از هشت سال دوری همدیگر را می بینند. اجازه دهید با هم حرف بزنند”.

دعا می کردم تنها بیاید. از لیلیه که برآمدم، امیر تنها پیش روی موتر حکیم ایستاده بود. بغلم کرد و گفت: “بوی مادر می دهی”. اشک در چشمانم جمع شد. “مادر از دیدنت جوان خواهد شد قسمی که زلیخا از دیدن یوسف جوان شد”. خنده کنان از من خواست تا در چوکی پیش رو بنشینم، گفت: “از خانمم و فامیلش خواستم تا امروز با تو تنها باشم”. هنوز باور نمی کردم، امیر را می بینم. به خاطر همین نتوانسته بودم به خانه زنگ بزنم و بگویم که امیر را دیده ام. به قول ثریا من باورم نمی شد امیر را دیده ام، آن ها ندیده چطور باور می کردند؟ در جوابش گفته بودم: “همان قسمی که حضور خدا را باور کرده اند”. دست امیر را روی شانه ام احساس کردم، “خرج دانشگاهت را چی قسم می دهی؟” “افغانستان که آمدیم، یک و نیم سال کار کدم، باز امتحان کانکور دادم”. “مادر و عرفان چطور؟”

“پدر، خرج آن ها را می دهد. یک دکان کوچک هم د پالوی خانه جور کده. گاهی  وقتا مادر د دکان می شینه، گاهی وقتا عرفان”.

نزدیک دهمزنگ رسیده بودیم که امیر موتر را در گوشه ای ایستاد کرد و گفت: “از گوش هایم بکش، باورم نمی شه که درست شنیده باشم. پدر خرج مادر و عرفان ره می ده؟ از زنِ دومش اولاد…” ناخودآگاه حرفش را قطع کردم و گفتم: “ها”. همان موقع صدای پیمان آیسکریم را شنیدم. در سرک پیاده رو، بچه ای پیمان آیسکریم می فروخت. از امیر خواستم تا برایم آیسکریم بخرد. نمی دانستم چطور بگویم صابره کارت شناسایی اش را پنهان کرده بود؟

صابره به پاهای پدرم افتاد و در حال گریه گفت: “مره نزن، طلاقم بده…” پدرم در حالی که او را زیر مشت و لگد گرفته بود، گفت: “پدرنالتِ کوس مادر، مردم چی بگویند؟ حالی که کربلایی شدم، تو ره طلاق بدم؟ کارت امیر بچه م پیشِ تو چی می کنه؟” هرگز تصور نمی کردم پدرم روزی امیر را “امیر بچه م” خطاب کند. به دیوار تکیه دادم و اشک ریزان گفتم: “حالی که امیر ره از دست دادیم، می گی: امیر بچه م”. پدرم دست از لت کدن صابره برداشت و بدون هیچ کلامی گوشه ای نشست. صابره اشک ریزان، گوشواره ها، النگوها و انگشترهای طلا را از گوش ها، دست ها و انگشتانش درآورد و جلوی من گذاشت. “مه راضی نبودم که پدرت طلاهایت را از تو بگیره و به مه بده”. “ما روزهای سخت خوده تیر کدیم. طلاها ره به پدرم بده تا بره خود زن سوم بگیره. تو امیر ره از زندگی ما گم کدی، باش که زن سومش مه و عرفان ره از زندگی مادرم گم کنه”. انگار حرفم بر پدرم گران آمد، نگاه تندی به من کرد و از خانه خارج شد. در اتاق را چنان محکم بست که شیشه هایش شکست، جیغ زنان گفت: “مه می رم شیشه بخرم”.

“تو در خواب هم گریه می کنی؟” چشم هایم را باز کردم. نگاهی به سوی امیر کردم و گفتم: “نه، آیسکریم خریدی؟” آیسکریم را دستم داد و گفت: “روزهای خوشی رسیده، دیگه گریه نکن خوارکم”. وقتی آیسکریم را از دستش گرفتم، نگاهم به چند سی دی روی سوویچ بولد موتر افتاد. به امیر گفتم که اگر آن ها سی دی آهنگ هستند، یکی از آن ها را پلی کند. موقع خوردن آیسکریم یادم آمد، هر گاه امیر برایم آیسکریم می خرید، از او می خواستم تا چاکلت روی آن را بخورد. به یاد آن روزها، چاکلت روی آیسکریم را کندم و در دهانش گذاشتم. “از صابره قصه نکدی!” هنوز برایم سخت بود تا بلایی که صابره سرش آورده بود را تعریف کنم. به سختی گفتم: “او ره ببخش و فراموش کن!” امیر آهنگ را قطع کرد و گفت: “او باید مره ببخشه و فراموش کنه”.

آن شب پدرم با دوست ملایش ساعت ده شب برگشت. پس از اینکه ملا طلاقشان را جاری ساخت، پدرم به صابره گفت: “برو وسایلت ره جمع کن. فردا پنج صبح می برمت ترمینال، بس هفت بجه صبح به طرف تهران حرکت می کنه”. صابره فقط چند تا از لباس هایش را با خود برداشت. صبح موقع رفتن، فقط من بیدار بودم. لحظه ای که در حویلی را به رویشان بستم، از زیر چادرش یک پلاستیک سیاه به دستم آمد و خداحافظی کرد. داخل پلاستیک سیاه، طلاها، و یک ضبط کوچک به همراه چندین نوار بود. نوارها را هر شب قبل از خواب گوش می دادم. از تنهایی هایش حرف زده بود، از اینکه چقدر از لت خوردن مادرم ناراحت شده بود، در بعضی قسمت ها صدای پدرم در حال فحش دادن به مادرم و گریه خودش شنیده می شد. ضبط و نوارها میان بقچه لباس هایش نبود، نمی دانم آن ها را کجا پنهان کرده بود؟ از اینکه می شنیدم او هم همزمان با ما برای دردهایمان گریسته بود، از کاری که کرده بودم احساس پشیمانی می کردم. یک ماه بعد شنیدم در حالی خودکشی کرده که جنین چهار ماهه ای در شکمش داشت.

از وقتی خبر خودکشی او را شنیدم، احساس گناه می کردم. نمی توانستم خودم را ببخشم، به مرور زمان از خودم متنفر شدم و می خواستم خودم را بکشم. مادرم همیشه می گفت: “خود خو ره ببخش”. وقتی شنیدم امیر می گوید: “او باید مره ببخشه و فراموش کنه”، گفتم: “ما نیاز داریم خود ره ببخشیم”. دیگر چیزی نگفتیم تا نزدیک تکت فروشی کام ایر رسیدیم. آن موقع گفتم: “راستی، پدر دیگه مادر ره لت نمی کنه”. این بار از گوش امیر کشیدم تا حرفم را باور کند ولی او گفت: “گوش هایم ره هم ببری، باور نمی کنم”. احساس کردم باید واقعیت را بداند. “بره پدر گفتم: وقتی فارغ شوم، طلاق مادر ره از پیشش می گیرم. او می تانه با طلاهای مه بره خود زن جدید بگیره. صابره ره د ایران طلاق داد”. امیر نزدیک تکت فروشی، پارک کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از موتر پیاده شد و رفت. وقتی با تکت های خریداری شده برگشت، گفت: “می برمت یک رستورانت. یک کباب خوشمزه مهمانت می کنم”.

تا رستورانت رسیدیم، امیر دیگر حرف نزد. هنوز همه ماجرا را برایش تعریف نکرده بودم و او ناراحت به نظر می رسید. از خودم قول گرفتم که هرگز پایان ماجرای زندگی صابره را برایش تعریف نکنم. امیر پس از اینکه غذا سفارش داد، گفت: “مه پیش مادر زیاد عذر کدم که اجازه بده طلاقش ره از پدر بگیرم ولی قبول نکد. می گفت: زندگی بدون پدرت هم سخت است”. بعد از آن از من پرسید: اگر رازی را با من در میان بگذارد، قول می دهم که آن راز را در سینه ام نگه دارم؟ موقع خوردن کباب ها، گفت: “مه صابره ره دوست داشتم ولی جرات نکدم به پدر بگویم. بعد از اینکه پدر همراهش عروسی کد، از دست مه بسیار جگرخون شد. چند عکس و کارتم ره برش دادم تا به فرصت همراهش فرار کنم. روزی که پشت کارت ها خانه آمده بودم، بریم گفت: عکس ها و کارت ها ره داخل جیب کت سفیدش پنهان کرده بود و در سفر آخرش به تهران، آن کت را در خانه مامایش جا گذاشته!”

0

بخش پنجم: داستان جیب های کت

جمعه شب عروسی خواهر محبوبه خبر بودیم. ثریا هر شب قبل از خواب، با آهنگ های شاد ایرانی رقص تمرین می کرد. صبح زودها هم تا نماز صبحش را می خواند، به من می گفت: “تو این هفته به جای من صبحانه بگیر، باز شب ها من غذا می گیرم” و شروع به رقص می کرد. تقریبا تا جمعه شب، تمام لیلیه خبر شده بود که عروسی خواهر محبوبه است، خیلی ها می گفتند: “عروسی خودش شود، چقدر آمادگی رقص بگیرد؟” بعضی ها هم فکر می کردند حتما داماد وعروس از خانواده پیسه دار و مهمی هستند که ثریا تا این حد برای عروسی دختر آن ها آمادگی رقص می گیرد. هر چه ثریا می گفت: “دامادشان، یتیم است و پنج-شش سالی است که در کارگاه کفاشی پدرشان شاگردی می کند”، کسی باور نمی کرد. بالاخره پنج شبنه عصر فرا رسید. من، ثریا و هادی به طرف هتل رفتیم. در بخش زنانه، آهنگ های شادی افغانی به گوش می رسید و در گوشه ای از تالار گروهی از دختران رقص می کرد که چنگی به دل آدم نمی زد. ثریا می خواست موقعی که عروس و داماد را آوردند، برقصد. بعد از یک ساعت که کم حوصله شد، به هادی پیام داد که “سات ما اینجا تیر نمی شه. طرف شما چی قسم است؟” “اینجا یک نفر خیلی خوب می رقصد. اگر می خواهید که ببینید، د اسکایپ بیا”. ثریا در اسکایپ آنلاین شد، در کمال ناباوری امین را در حال رقصیدن روی استیج دیدیم. پس از اینکه رقصیدنش به پایان رسید، برایش پیام دادم: “جون مرگ چه خوب می رقصی!” ثریا پیامم را دید: “جون مرگ تو از چی وقت با او رفیق شدی؟ مگه به پدرت قول ندادی که الگوی خوبی برای دختران فامیلت باشی؟” “د قصه پدرم نباش، خودش هم الگوی خوبی برای مه نبوده…” گپ هایم خلاص نشده بود که محبوبه دوان دوان به سوی میز ما آمد و به ثریا گفت: “عروس و داماد تا ده دقیقه دیگه از آرایشگاه می آیند. برای رقص آماده باش”. از من هم خواست تا به همراه آن ها بروم و روی یکی از چوکی های که اطراف کوچ عروس گذاشته بودند، بنشینم. به محض ورود عروس و داماد به تالار، ثریا شروع به رقصیدن جلوی آن ها نمود. وقتی داماد از کنارم گذشت و به همراه عروس روی کوچ نشست، اصلا چشم هایم را باور نمی کردم.

پدرم، مادرم و زن دومش را به سفر کربلا برده بود. کلیدهای خانه و بکس ها را به من داده بود. همیشه می خواستم بدانم زن دوم پدرم داخل بکسش چه چیزهایی دارد، به خاطر همین به محض رفتن آن ها به اتاقش رفتم و کلیدهای مختلف را امتحان کردم تا بالاخره قفل بکس باز شد. چند بقچه لباس داخل بکسش بود. هر یک از بقچه ها را درآوردم و لباس هایش را دانه دانه نگاه کردم. پدرم لباس های قشنگی برایش خریده بود. بعضی از آن ها را که در محافل عروسی پوشیده بود، دیده بودم ولی بعضی از آن ها را هیچ وقت ندیده بودم. دانه دانه مشغول وارسی شان شدم. یکی از آن ها کت و دامن سفیدی بود. فکر کردم احتمالا لباس عروسیش بوده چون پدرم برایش عروسی نگرفته بود. می گفت: “زن بیوه، مراسم عروسی کار ندارد”. مراسم عروسی ازدواج اولش با کاکای ناتنی م را هم درست به خاطر نداشتم. سه سال از عروسی شان گذشته بود و بچه دار نشده بودند. یک روز کاکایم با زنش به شفاخانه رفته بود و داکتر به کاکایم گفته بود: “مشکل از توست. نمی توانی صاحب فرزند شوی”. کاکایم عصبانی از شفاخانه بیرون برآمد و با آمبولانس شفاخانه تصادف کرد. زمانی که مادرم خبر شد کاکایم فوت کرده، با جگرخونی گفت: “خاک بر سرم شد”. پرسیدم: “زن کاکایم بیوه شده، چرا خاک بر سر تو شد؟” مادرم اشک ریزان گفت: “د ای سه سال ندیدی که پدرت همیشه به کاکایت پیسه می داد تا برای زنش کالای نو بخرد؟ ندیدی که خرج سفر کاکایت و زن کاکایت ره به قم، همیشه پدرت می داد؟ قبل از عروسیش، خو همیشه به کاکایت می گفت: خدا تو ره از روی مه بگیره”. زن کاکایم آن موقع نوزده ساله بود. دو سال بعد از عروسی او، پدر و مادرش به افغانستان برگشتند. مامای زن کاکایم در تهران زندگی می کرد ولی زن کاکایم نمی خواست به خانه ی آن ها برود. پدرم هیچ وقت هنگام مرده داری نمی خندید. ولی آن شب اولین باری بود که با خنده به زن کاکایم گفت: “مه خو تو ره افغانستان برده نمی تانم. خانه مامایت هم نمی ری. دلت هست که زن دوم مه شوی؟” مصیبت ما از لحظه ای شروع شد که او سر خود را مثل گودی های داخل موتر، شور داد.

اشک در چشمانم حلقه زد. ثریا دست از رقصیدن برداشت و کنارم نشست. آهسته در گوشم گفت: “چرا مثل دیوانه ها گریه می کنی؟ مثل عاشقا به داماد نگاه می کنی، لبخند می زنی و سر برمی گردانی؟ دلت هست که مردم پشت داماد گپ جور کنند؟” تمام مدتی که ثریا می رقصید، تلاش می کردم چشم هایم را خیره به او نگاه دارم تا تصور کند فقط به او نگاه می کنم و از رقصش لذت می برم اما زیبایی داماد خیره کننده بود. مرا به یاد او انداخته بود. هر گاه که ثریا رویش را به طرف عروس و داماد می گرداند، نیم نگاهی به داماد می انداختم. یک بار هم متوجه شدم، داماد در حالی که سر در گوش عروس پچ پچ می کند، چشمانش را به من دوخته است. رویم را به طرف گروه رقص برگرداندم. ثریا به زیبایی میان آن ها می رقصید. تمام مدت فکر می کردم تمرکزش روی رقص است اما حالا می شنیدم که هنگام رقصیدن، حواسش به من و نگاه های داماد هم بوده است. آرام در گوشش گفتم: “یاد خوشی ها و غم های مادرم پس از عروسیش افتادم. فکر می کردم این داماد هم همان بلاهایی را سر زنش می آورد که پدرم سر مادرم درآورد یا نه؟” ثریا از دستم گرفت و از جایش برخاست و مرا تا سر جای قبلی مان به دنبال خود کشید. وقتی پشت میزمان نشستیم، با عصبانیت پرسید: “چی وقت یاد می گیری که موقع خوشی مردم، یاد غم های خودت نیفتی؟” با لبخند جواب دادم: “مالوم دار، وقت گل نی!”

کت را برداشتم، روبروی آیینه ایستادم و کت را جلوی روی خودم گرفتم تا ببینم با کت سفید چه شکلی به نظر می رسم؟ به نظر می رسید کت اندازه تنم باشد، آن را پوشیدم. خواستم دست هایم را داخل جیب های کت بیندازم که متوجه شدم، جیب ها بسته است اما به نظر می رسید که داخل هر دو جیب کاغذهای مستطیل شکلی به اندازه عکس های آلبوم وجود دارد. کت را از تنم درآوردم و لبه جیب های کت را بالا زدم، جیب ها دوخته شده بود. با عجله به اتاق خودمان رفتم و سوزنی آوردم. جیب ها را باز کردم، حدسم درست بود. داخل هر دو جیب چند عکس وجود داشت. عکس ها متعلق به برادرم امیر بودند. اصلا نمی فهمیدم عکس های امیر داخل جیب کت او چه می کرد؟ مادرم هنوز باقی مانده ی ساجق هایی را که می فروخت، داخل یک بوتل شیشه ای نگاه کرده بود و به هیچ کس اجازه نمی داد تا به ساجق ها دست بزند. عکس ها را به دقت نگاه کردم، دو تا از عکس ها به هم چسبانده شده بودند. چسب ها را کندم و از لای آن، کارت شناسایی امیر افتاد. به محض اینکه پدر، مادرم و زن دومش از کربلا برگشتند تا سه روز خانه مان پر از جمعیت بود. دوستان پدرم از هر گوشه شهر برای تبریکی می آمدند. عصر روز سوم که خانه مان کمی خلوت تر شده بود، پدرم از زن دومش پرسید: “چادری که برای طاهره آوردی، برش دادی؟” وقتی چادر را آورد، پدرم خواست آن را بپوشم. گفتم: “اول خودم داخل اتاق کوچک می پوشم، بعد می آیم که شما مرا با چادر جدیدم ببینید”. از داخل کیف کوچکم، کت سفید را با عکس ها و کارت شناسایی امیر بیرون آوردم و لای چادر پیچیدم و نزد آن ها برگشتم. با ناراحتی گفتم: “ببینید مه از لای این چادر چی برایتان پیدا کردم؟” مادرم با دیدن کارت شناسایی امیر جیغ زد. پدرم که خون به چشمانش دویده بود، با عصبانیت پرسید: “کارت شناسایی امیر تا الان کجا بود؟” گفتم: “از زن جوانت، پرسان کو”.

غرق در خاطرات خود، متوجه گارسن هایی که بالای سرم پطنوس های غذا را روی میزمان می چیدند، نشدم. یک باره احساس گرسنگی کردم و دلم می خواست به سرعت داخل بشقابم، برنج بریزم و شروع به خوردن کنم. اولین قاشق برنج را که به سوی دهانم بردم، ثریا پرسید: “برادری داشتی که رد مرز شده باشد؟” یک لحظه از خودم پرسیدم: “ثریا از کجا می داند؟ آیا در مدتی که خاطراتم را مرور می کردم، خاطراتم را بلند بلند برای او گفته ام؟” به خودم جواب منفی دادم زیرا اگر خاطراتم را بلند بلند برای ثریا تعریف می کردم، حتما بغلم می کرد و می گفت: “غصه نخور”. با ناراحتی قاشق برنج را داخل بشقابم خالی کردم و پرسیدم: “تو از کجا خبر داری؟” “یک روز مادرم قصه ش را برایم تعریف کرد. غذایت را بخور”. سر در نمی آوردم چرا خودش موقع خوشی مردم، غم هایم را به خاطر می آورد؟ پلیس، پدرم و امیر را دستگیر کرده بود و از آن ها کارت شناسایی خواسته بود. پدرم از پولیس خواسته بود تا امیر را به خانه بفرستد تا کارت شناسایی ها را با خودش ببرد ولی هر چه گشته بودیم، کارت شناسایی او مثل اینکه داخل زمین آب شده باشد، پیدا نشد. پلیس پدرم را رها کرد ولی امیر را رد مرز کرد. ما دیگر هیچ خبری از امیر نشنیدیم. ثریا به بازویم زد و یادآوری کرد که غذایم را بخورم. دوباره قاشق را پر از برنج کردم و تا به سوی دهانم بردم، بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. ثریا وارخطا گفت: “بد است د محفل عروسی مردم گریه کنی”. ثریا دستمالی داد تا اشک هایم را پاک کنم. موقع پاک کردن اشک هایم، محبوبه سر میز ما رسید و گفت: “ما عروس را بردیم اتاق دیگر تا همراه داماد نان بخورد. شما دو نفر هم بیایید آنجا و همرایشان نان بخورید”. موقع رد شدن از لابه لای میزها، ثریا آرام در گوشم گفت: “مواظب نگاه هایت باش، دیوانگی نکنی”. وقتی وارد اتاقی که عروس و داماد در آن نشسته بودند، شدیم. محبوبه به آن ها گفت: “این هم طاهره”. داماد از جایش بلند شد و با آغوش باز به سویم آمد و گفت: “طاهره گک مه چقدر کلان شدی، مه امیر هستوم”.