0

گل های آفتابگردان و شراب لبخند تو

به امید دیدن تو به اتاقم برمی گردم، به امید دیدن لبخند تو، چشمان پر از شوق، لبریز از شادی و زندگیت و گل های آفتابگردان! گویا خیلی خوشبخت بودیم که در زمانه ای پس از ون گوگ به دنیا آمدیم. ون گوگ، مجموعه اول گل های آفتابگردان را سال 1887 نقاشی نمود و مجموعه دوم را یک سال بعدتر. ون گوگ سال 1890 خودکشی نمود، سالی که قتل عام مردم ما به دستور عبدالرحمن خان در افغانستان آغاز شد. با اینکه ون گوگ در سال 1885، تابلوی سیب زمینی خورها یا خودمانی تر کچالوخورها را نقاشی نمود اما نام ون گوگ و تابلویش به گوش اجداد ما نرسید. به نظرم تا الان هم کسی پیدا نشده که ورژن بامیانی کچالوخورها را نقاشی کند. به نظرم ورژن بامیانی کچالوخورها، به مراتب پرجمعیت تر، زیباتر و رنگارنگ تر از اثر کچالوخورهای ون گوگ از آب دربیاید مخصوصا کچالوهایی که میان زغال پخته شده اند، حیف که بوی خوش آن را نمی توان در اثر هنری گنجاند.

به امید دیدن لبخند تو و گل های آفتابگردان به اتاق برمی گردم. گل های آفتابگردان، زیبا چون خورشید، پرحرارت چون خورشید، زندگی را به روحم می دمد آن گونه که ون گوگ آرزو داشت و لبخند تو چون شراب، مستم می کند. در راه برگشت، آهنگ “ای جان دلم” با صدای شاهکار بینش پژوه را در موبایلم پلی می کنم و همزمان با او زمزمه می کنم: “از کنج لبت، دلم عسل می خواهد/ یک بوسه و بعد از آن بغل می خواهد”. به پشت در اتاق که می رسم، با سرعت کلید را از جیبم در آورده و در را باز می کنم. با شوق خودم را روی تختم می اندازم و کارت پستالی را که فرستاده بودی، از لای کتابم درمی آورم. از دیدن لبخند تو و گل های آفتابگردان پشت سرت ، اشک شوق از چشمانم سرازیر می شود. باید پشت کارت پستال می نوشتی: “به خانه خوش آمدی”.

Advertisements
0

تباهی ایمان در جنگ

می گفت: “زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده ام، عکس ها را دیدم، مسجد کاملا تخریب شده است”. ذهنم تازه بود از حرف های نجف دریابندری که در مقدمه رمان “وداع با اسلحه” از ارنست همینگوی چند ساعت قبلش خوانده بودم. به او گفتم که همینگوی می گوید: جنگ، آدم ها را تباه می کند. جنگ باعث می شود آدم از چیزهای مقدس و پرافتخار سرخورده شده و برمد. با اندوه گفت: آری.

من بیشتر در خانه نماز خوانده ام تا مسجد، در خانه هایی که هنوز پابرجا هستند و اگر آن طور که ما را تعلیم داده اند که روز قیامت همه کائنات در مورد اعمال ما شهادت خواهند داد، آن خانه ها با دیوارهایشان شهادت خواهند داد که من آن جا نماز خوانده ام، دستشویی آن خانه ها شهادت خواهند داد که من قبل از وضو گرفتن در آنجا طهارت کرده ام، حتما آفتابه هایی که با آن ها طهارت کرده ام بابت این کار خیلی به خودشان افتخار خواهند کرد. آیا جایگاه ویژه ای برای آفتابه ها در بهشت منظور شده است؟

مسجد تخریب شده است، در و دیوار مسجد فرو ریخته، لامپ های مسجد شکسته، حتما دستشویی مسجد هم آوار شده و آفتابه هایش هم شکسته و پاره پاره شده اند. حالا چه چیزی در روز قیامت شهادت خواهد داد که دوست من و خیلی های دیگر که دیشب کشته شدند، در آن مسجد نماز خوانده اند؟ انفجار دیشب در مسجد جوادیه توسط رسانه های بی شماری پوشش خبری داده شد. آیا فرشته ها اخبار رسانه ها را دنبال می کنند و شهادت رسانه ها را قبول خواهند کرد؟

اگر فرشته ها شهادت رسانه ها را قبول کنند، در هیچ رسانه ای نوشته نشده که دوست من زمانی در مسجد جوادیه نماز خوانده، با تاسف به او گفتم: همه نمازهایت دود هوا شدند. خنده تلخی کرد، خنده تلخی که می شد فرو ریختن ایمانش را و سرخوردگیش از همه تعلیمات مذهبی را حس کرد. وقتی یادم آمد بارها خوانده بودم: “نماز، ستون دین است”، دوستم گفت: دیگر نماز نمی خوانم!

DGKSNaoXgAECgDV

مسجد جوادیه پس از انفجار/ عکس از شبکه های اجتماعی

0

گل های جنگ

امروز فیلم گل های جنگ (2011) به کارگردانی “ژانگ پیمو” را دو بار دیدم. این فیلم براساس رمان “13 گل نانکینگ” از “یان گلینگ” ساخته شده است. در زمان اشغال نانکینگ توسط ژاپنی ها، گروهی راهبه نوجوان چینی در کلیسایی که تحت مراقبت غربیان است، زندگی می کنند. پس از مدتی 12 زن روسپی که جایی برای پنهان شدن ندارند، به آن کلیسا می روند. جورج، نگهبان راهبه های نوجوان از ورود آن ها به کلیسا جلوگیری می کند اما زنان چمدان هایشان را داخل محوطه کلیسا انداخته، به دو سه نفرشان کمک کرده تا از دیوار بالا شده و در کلیسا را برای سایرین بگشایند. راهبه های نوجوان از ورود روسپیان به کلیسا ناراضی هستند و به آن ها اجازه استفاده از سرویس بهداشتی شان را نمی دهند.
با اینکه کلیسا توسط غربیان حمایت می شود ولی ژاپنی ها به معاهده های جنگی احترام نگذاشته و با ورود به کلیسا و دیدن راهبه های باکره، تلاش می نمایند تا به آنان تجاوز کنند. روسپیان در زیرزمینی پنهان می شوند، وقتی راهبه ها به سوی در زیرزمین می روند، سربازان ژاپنی آن ها را می بیند، آنان برای نجات جان روسپیان به اتاقی در طبقه بالاتر پناه می برند.
سربازی چینی که در ساختمانی روبروی کلیسا پنهان شده تا از راهبه های نوجوان مراقبت کند، به سربازان ژاپنی حمله می کند. سربازان ژاپنی بدون تجاوز به راهبه ها، کلیسا را ترک می کنند تا با تک تیرانداز چینی مبارزه کنند. روسپیان از کشته شدن دو تن از راهبه ها اندوهگین می شوند و می گویند: اگر ما به شما کمک می کردیم، چنین اتفاقی نمی افتاد.
چندی بعد، یک کلونل ژاپنی به کلیسا می رود و با اهدای دو کیسه سیب زمینی به “جان میلر” (یک امریکایی متصدی کفن و دفن که خود را به جای کشیش جا می زند) قول می دهد که با گماردن عده ای سرباز اطراف کلیسا، امنیت کلیسا را تامین کند. کلونل از راهبه ها می خواهد برای آنان آواز بخواند، پس از پایان آواز کلونل به جان میلر می گوید: راهبه ها از طرف مقامات بالاتر به یک جشن به مناسبت فتح نانکینگ توسط ژاپنی ها دعوت شده اند. جان میلر می گوید: راهبه ها، به تازگی والدین خود را از دست داده و مناسب نیست با حضور در جشن، به شادی بپردازند. کلونل می گوید: دستور از طرف مقامات بالاتر است و او به هیچ وجه نمی تواند مخالفت کند.
راهبه های نوجوان اندوهگین شده و به خاطر نجات جان خود، تصمیم به خودکشی از بالای برج کلیسا می گیرند اما در آخرین لحظات، روسپیان به آن ها می گویند: ما ژاپنی ها را گول می زنیم و به جای شما در جشن شرکت می کنیم. در نبود ما، پدر جان شما را به مکانی امن منتقل خواهد کرد.
تقابل راهبه ها و روسپیان در فیلم گل های جنگ (2011) قابل تامل است. راهبه هایی که به روسپیان اجازه نمی دادند از سرویس بهداشتی آنان استفاده کند، هنگام حمله سربازان ژاپنی، خود را به خطر انداخته و جان آن ها را نجات می دهد. روسپیان به قول “مو” در اشعار قدیمی، همواره به عنوان زنانی فاقد قلب معرفی شده اند. زنانی که هنگامی که یک ملت در حال سقوط است، اهمیتی نمی دهند و به رقص و شادی می پردازند. “مو” از دوستانش می خواهد تا با فداکاری، جان راهبه ها را نجات داده و طرز تفکر قدیمی راجع به روسپیان را تغییر دهند.

0

بخشیدن متجاوز جنسی

از دیشب که فیلم “فروشنده” را دیدم تا الان به «رعنا» فکر می کنم که علی رغم اینکه از درد تجاوز به خود می پیچید و از رفتن به حمام و تنها ماندن در خانه می ترسید، پس از دو هفته که شوهرش، عماد موفق به پیدا کردن فرد متجاوز شد، به عماد گفت: اگر آبروی پیرمرد را جلوی خانواده اش ببری، دیگر رابطه ای بین ما نخواهد بود. در این جا این سوال پیش می آید که آیا بخشیدن فرد متجاوز برای یک زن متاهل امکان پذیر است، آن هم به این سرعت؟ یا رعنا به خاطر اینکه نمی خواسته ارزش خود را در برابر شوهرش پایین بیاورد، اقرار نکرد که پیرمرد به او تجاوز نموده؟ یا رعنا به خاطر حفظ ایمان زن پیرمرد که به خاطر زنده ماندنش به خدا و ائمه توسل کرده بود، چشم از انتقام پوشید؟ چرا قربانیان بیش از متجاوز به فکر حفظ کانون خانواده متجاوز بودند؟ عماد نمی خواست گاو شود، رعنا به عنوان قربانی اصلی تجاوز از یک طرف نمی توانست واقعیت را به شوهرش بگوید، از طرف دیگر نمی خواست به پلیس مراجعه کند و سکوت و فراموشی واقعه را تنها مرهم درد خود می دانست! آیا واقعا سکوت و به فراموشی سپردن تجاوز، تنها مرهم درد تجاوز برای یک زن است؟

در فیلم “راب روی” (1995)، فرمانده “رات” به زن “راب روی” تجاوز می کند و پس از مدتی زن راب روی حامله می شود ولی نمی داند فرزندی که در شکم دارد، از راب روی است یا رات؟ راب روی پس از اینکه ماجرای تجاوز را از زبان دوستش می شنود، به همدردی با همسرش می پردازد و به او می گوید: گناه تو نیست و پس از گرفتن انتقام از رات، به زندگی با همسرش ادامه می دهد. در فیلم “لاک پشت ها هم پرواز می کنند” (2004)، “آگرین” توسط سربازانی که والدینش را می کشند در حلبچه مورد تجاوز قرار می گیرد و بچه ای به دنیا می آورد. او نمی تواند با ترومای تجاوز کنار بیاید و همواره بچه را “حرامزاده” می خواند در حالی که برادر معلولش او را از این کار نهی می کند و از او می خواهد تا بچه را بزرگ کنند و به آن ها کمک کند ولی آگرین نمی تواند و سرانجام سنگی به پای بچه بسته و او را در دریاچه ای غرق می کند و خودش را هم از بالای کوهی پرت می نماید. در فیلم فرانسوی “او” (2016)، “میشل” نمی تواند فرد متجاوز که همسایه اش بود، را ببخشد و ترتیبی می دهد تا فرد متجاوز توسط پسرش به قتل برسد. در پایان فیلم، میشل متوجه می شود زن متجاوز می دانسته شوهرش چه اخلاقی دارد ولی به خاطر ایمانش به خدا، به زندگی با او ادامه داده است.

توردیس الوا” ژورنالیست ایسلندی در 16 سالگی توسط دوست پسر استرالیایی اش به نام “تام استرنجر” به مدت دو ساعت مورد تجاوز قرار گرفت. روز بعد دوست پسرش با او قطع رابطه کرد. توردیس پس از 17 سال تصمیم گرفت تا با تام ملاقاتی در کیپ تاون پایتخت آفریقایی جنوبی داشته باشد و راجع به آن شب صحبت کرده و هر دو راه حلی برای درمان ترومای تجاوز پیدا کنند. آن دو امسال کتابی راجع به ماجرای تجاوز و چگونه بخشیدن فرد متجاوز نوشته و منتشر کرده اند. توردیس می گوید: سال های زیادی خودم را سرزنش می کردم، از خشم به خود می پیچیدم و به دنبال راهی بودم به تام صدمه بزنم. او ادامه می دهد: زندگی پس از خشونت، برای خیلی از ماها یک مصیبت است. ما به پلیس مراجعه نمی کنیم زیرا ما گیج هستیم، ترسیده ایم و شک داریم که کمکی دریافت کنیم. شروع به سرزنش کردن خودمان می کنیم و نسبت به غفلت هایی که در راستای محافظت از خود انجام داده، تعصب پیدا می کنیم. خود را با الکل/ مواد مخدر/ سکس/ غذا و یا کار کرخت و بی احساس می کنیم یا شروع می کنیم به آسیب زدن به خودمان تا از درد تجاوز رها شویم. ما متجاوزان خود را می بینیم و تظاهر می کنیم که اتفاقی نیفتاده زیرا مواجهه با واقعیت تلخ است. ما دچار اختلالات پس از حادثه و بیماری های روانی می شویم. ما راجع به بلایی که سرمان آمده سکوت می کنیم چون کسی واقعیت را باور نخواهد کرد یا بدتر از آن، خودمان را سرزنش و محکوم می کنند. فرهنگ “سرزنش کردن قربانی” به ما می گوید: راه درستی برای واکنش نشان دادن به خشونت وجود دارد مثل درست لباس پوشیدن و درست رفتار کردن مثلا دختر نباید الکل بنوشد، با متجاوز مبارزه کند، بلندتر جیغ بزند، مستقیما به پلیس مراجعه کند و پس از تجاوز، احساس شرم کند ولی واقعیت این است که هیچ راه درستی برای وجود ندارد. من بخشش را انتخاب کردم. بخشش، تنها راه حل است. من سزاوار آرامش و صلح درونی هستم و باید ماجرا را به فراموشی بسپارم و کسی حق ندارد به یک قربانی بگوید: چگونه عمیق ترین دردش را تحمل کند!

شکایت به پلیس و به محاکمه کشاندن متجاوز به دادگاه، به قول توردیس الوا در بیشتر موارد به سرزنش کردن قربانی می پردازد. در افغانستان، یک قاضی به دختری گفته بود: چرا از شرم خودت را نکشتی که به محکمه آمدی؟ در اسپانیا یک قاضی  قربانی تجاوز پرسیده بود: آیا پاها و اعضای جنسی زنانه ات را بسته بودی؟ یک قاضی کانادایی از قربانی تجاوز پرسیده بود: چرا نتوانستی زانوهایت را کنار هم نگه داری؟ در آفریقای جنوبی یک وکیل مدافع از قربانی تجاوز پرسید: آیا از تجاوز لذت بردی؟ در ایران، ریحانه جباری به جرم دفاع از خود در برابر تجاوز جنسی محکوم به اعدام شد. اصغر فرهادی، کارگردان فیلم “فروشنده” از جمله هنرمندانی بود که پس از صدور حکم قصاص برای “ریحانه جباری” از خانواده مقتول تقاضای عفو نموده بود. ریحانه جباری در 19 سالگی به جرم قتل مرتضی سربندی 47 ساله، بازداشت و محکوم به اعدام شد. ریحانه جباری اتهام قتل غیر عمد را پذیرفت و دلیل آن را نتیجه دفاع از خود در برابر تجاوز جنسی اعلام نمود. حکم اعدام وی به جرم قتل عمد در آبان ماه 1393 اجرا شد. گویا قربانی تجاوز، راهی جز بخشیدن متجاوز خود ندارد.

0

درمان تازه برای اکزما

صفحه دانش وبسایت بی بی سی فارسی را که باز می کنم، تیتر «دانشمندان به درمان تازه اکزما نزدیک‌تر شدند»؛ توجهم را به سوی خود جلب می کند. با شوق، صفحه را باز می کنم.
اکزما یکی از بیماری های پوستی شایع در جهان است. تقریبا ۲۰ درصد کودکان و ۳ درصد بزرگسالان در جهان، مبتلا به یکی از اشکال اکزما هستند. خارش، قرمزی، ترک، زخم و خشکی پوست از علایم اکزما هستند. در برخی افراد، اکزما محدود است ولی در برخی افراد بخش های بزرگتری از پوست حتی پوست آلت تناسلی را هم دربرمی گیرد. استرس و رژیم غذایی نامناسب مثل مواد غذایی دارای هیستامین، سبب پیدایش علایم اکزما در افراد مبتلا می شود.
با توجه به نتایج تحقیق محققان دانشگاه ادینبورگ اسکاتلند، «نور آفتاب سبب آزاد شدن نیتریک اکسید می شود و این ماده باعث کاهش التهاب و خارش ناشی از اکزما می گردد. نیتریک اکسید باعث فعال شدن نوع خاصی از گلبول سفید به نام سلول‌های تنظیم‌کننده می‌شود و این سلول‌ها التهاب را تخفیف می‌دهند».
الان خیلی خوشحالم. کودکان و والدین زیادی از این به بعد، زندگی شادتری تجربه خواهند کرد. کمتر کودکی، به خاطر خارش پوست اعضای بدنش بی خواب خواهد شد. کمتر کودکی، تا صبح دغدغه خاراندن پوست اعضای بدنش را خواهد داشت. خیلی آرام بخش است که درمان تازه ای برای اکزما پیدا شده، خیلی آرام بخش!

0

سرگذشت ندیمه: سرگذشت زنان در حکومت های توتالیتر

دو روز نشستم و فصل اول سریال «سرگذشت ندیمه» را دیدم. سریال براساس رمانی به همین نام از «مارگارت اتوود» ساخته شده است. مارگارت اتوود، رمان را در سال ۱۹۸۵ نوشته است. سرگذشت ندیمه، سریال/رمانی پادآرمانی است که در ژانر علمی-تخیلی می گنجد و داستان ندیمه ای به نام «اُفرد» را نقل می کند. سریال با فرار ناموفق اُفرد، شوهر و دخترش آغاز می شود که به کشته شدن شوهر، جدایی خودش از دخترش و دستگیری خودش می انجامد.
اُفرد در این سریال، سرگذشت خود را با ما در میان می گذارد. برایمان تعریف می کند وقتی حکومت جدید به نام «جمهوری گیلاد» در امریکا شکل گرفت، حساب بانکی زنان مسدود و به عنوان بخشی از «دارایی» شوهر به آنان تعلق گرفت. اُفرد به شوخی به همسرش می گوید: «حالا من دارایی تو هستم». ولی دارایی قلمداد کردن زن، به همین جا ختم نمی شود. در ادامه، زنان از حق کار محروم و تمام زنان شاغل از کارشان اخراج می شوند. ازدواج مجدد، طلاق، سقط جنین و همجنسگرایی غیرقانونی اعلام شده و متخلفان یا به منطقه خطرناکی به نام کولونی منتقل می شوند یا اعدام و به دیوار آویخته می شوند تا مایه عبرت بقیه باشند.
در این سریال، اکثر زنان در جهان و جمهوری گیلاد توانایی باروری خود را از دست داده و تعداد معدودی از زنان توانایی باروری دارند. دولت به منظور حل این مشکل، زنان بارور را به عنوان ندیمه در اختیار خانواده فرماندهان قرار داده تا فقط برای آنان بچه به دنیا بیاورند. اُفرد با مردی ازدواج کرده که قبل از او با زن دیگری ازدواج کرده بود و طبق قانون حکومت جدید، ازدواج اُفرد و شوهرش غیرقانونی اعلام می شود. به همین دلیل آنان تصمیم می گیرند تا از گیلاد فرار کنند.
در سرگذشت ندیمه، اُفرد نه تنها سرگذشت خودش بلکه سرگذشت همه زنان در حکومت های توتالیتر و تمامیت خواه را تعریف می کند. اُفرد با تلخی برایمان تعریف می کند: چگونه حکومت های توتالیتر پس از قدرت گرفتن، زنان را از حقوق انسانی شان محروم ساخته، مقام و جایگاه آنان را از یک «شخص» و «انسان آزاد» به یک «دارایی قابل تعویض و قابل معامله» تنزل می دهند.
در سرگذشت ندیمه، زنان به طبقات اجتماعی مختلف تقسیم شده و هر گروه از زنان یونیفرم مخصوص به خود دارند: زنان فرمانده، لباس آبی می پوشند. دختران، لباس سفید؛ خاله ها، لباس قهوه ای و ندیمه ها، لباس قرمز می پوشند. ندیمه ها حق ندارند تنها به خرید بروند، به خاطر همین به صورت دو نفره به خرید می روند. هر ندیمه موظف است تا جاسوسی ندیمه دیگر را برای حکومت نماید، به همین دلیل آنان نمی توانند آزادانه با یکدیگر صحبت نموده و اعتماد کنند.
ارتباط جنسی فرمانده ها با ندیمه ها در حضور زن فرمانده به صورت یک مراسم عبادی هر ماه یک بار صورت می گیرد. پس از اینکه ندیمه ها، حامله شده و بچه ای برای فرمانده به دنیا می آورند؛ آن ندیمه به خانه فرمانده دیگری منتقل می شود تا برای فرمانده جدید بچه به دنیا بیاورد. فرمانده اُفرد، عقیم است ولی در جمهوری گیلاد همه معتقدند که عقیم بودن مرد ممکن نیست و این مشکل فقط از طرف زنان ممکن است بوجود بیاید. زن فرمانده به اُفرد می گوید: «احتمالا مشکل از فرمانده است، بهتر است با مرد دیگری بخوابی و برای ما بچه ای به دنیا بیاوری». شما هم، یاد زن رمان «سنگ صبور» عتیق رحیمی و ماجرای حامله شدنش افتادید؟
در سرگذشت ندیمه، سفیر مکزیک به دیدار فرماندهان گیلاد می رود تا با آنان قراردادی مبنی بر صدور ندیمه های بارور به مکزیک، امضا کند. سفیر مکزیک از اُفرد می پرسد: «آیا خودت انتخاب کردی ندیمه باشی؟ آیا از انتخابت شاد هستی؟» اُفرد از ترس فرمانده و همسرش، به دروغ می گوید: خودش ندیمه بودن را انتخاب کرده ولی فردای آن روز تمام حقیقت را به سفیر می گوید. سفیر در جوابش می گوید: کشورم به خاطر عدم باروری زنان در حال مرگ است و ما به ندیمه های بارور نیاز داریم. در سرگذشت ندیمه، زنان حق انتخاب نداشتند، آنان با شکنجه مجبور شده بودند تا ندیمه شوند. ولی در دنیای واقعی کنونی، از رسانه ها شنیدیم که زنان مسلمانی داوطلبانه از رفاه و امنیت کشورهای غربی دست کشیده و به جهاد النکاح گروه تروریستی داعش، لبیک گفتند.

handmaid